بزرگترين وبلاگ تغذيه و سلامت

بزرگترين وبلاگ تغذيه و سلامت

مطالب جالب وخواندني

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز !!!
سكوت متن آساني است كه معمولا اشتباه خوانده مي شود .
~~~~~~~~~~~~~~~~

عشق غالبا يك نوع عذاب است ولي محروم بودن از آن مرگ است !
~~~~~~~~~~~~~~~~

عشق براي كساني است كه آگاه هستند ، خوشبختي براي كساني است كه هوشيار هستند ، عشق و خوشبختي قانوني است براي برتر انديشان
عشق رخ يار بر من زار مگير ، بر خسته دلات رند خمار مگير ، صوفي چو تو رسم رهروان مي داني ، بر مردم رند نكته بسيار مگير . (حافظ)
~~~~~~~~~~~~~~~~

با دوست چنانكه اوست مي بايد داشت ، خونابه درون پوست مي بايد داشت ، دشمن كه نمي توانش ديد به چشم ، از بهر دل تو دوست مي بايد داشت . (سعدي)
~~~~~~~~~~~~~~~~

من حاصل عمر خود ندارم جز غم ، در عشق ز نيك و بد ندارم جز غم ، يك همدم باوفا ندارم جز درد ، يك مونس نامزد ندارم جز غم
. (حافظ)


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۳۸:۴۳ توسط:sana موضوع:

عميق ترين درد زندگي

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه گذاشن سدي در برابر روديست كه از چشمانت جاري است .

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتواني به آن تكيه كني و از غم زندگي برايش اشك بريزي .
 ~~~~~~~~~~~~~~~~

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني .


~~~~~~~~~~~~~~~~

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه نداشتن يك همراه واقعيست كه در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .




عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه به دست فراموشي سپردن قشنگترين احساس زندگي است .



عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست .




اگر ياد بگيريم به مشكلات خود بخنديم ، پس هميشه چيزي داريد كه به آن بخنديد


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۳۸:۳۳ توسط:sana موضوع:

باز باران

باز باران٬ با ترانه ميخورد بر بام خانه
خانه ام كو؟ خانه ات كو؟ آن دل ديوانه ات كو؟
روزهاي كودكي كو؟
فصل خوب سادگي كو؟
يادت آيد روز باران گردش يك روز ديرين؟
پس چه شد ديگر٬ كجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگين در پس آن كوي بن بست در دل تو٬
آرزو هست؟
كودك خوشحال ديروز غرق در غمهاي امروز
ياد باران رفته از ياد
آرزوها رفته بر باد
باز باران٬ باز باران ميخورد بر بام خانه بي ترانه


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۳۸:۲۳ توسط:sana موضوع:

خداي ليلي

مجنون هنگام راه رفتن كسي را به جز ليلي نمي ديد. روزي شخصي در حال نمازخواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين او و مهرش عبور كرد. مردنمازش را قطع كرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟ مجنون به خود آمد وگفت: من عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي كه من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۳۸:۱۴ توسط:sana موضوع:

حرفايي با خدا

بارالها تو ناديده ميگيري من هم ناديده ميگيرم تو خطاهايـم را من عطاهايت را . . .
*
سه حرف دارد خدا... اما براي پر كردن تنهايي من حرف ندارد...
*
پروردگارا ببخش مرا كه آنقدر حسرت نداشته هايم را خوردم ، شاكر داشته هايم نبودم . . .
*
عهدي را كه در طوفان با خدا مي بندي در ارامش فراموش نكن
*
خداوندا تو مي داني كه من دلواپس فرداي خود هستم...
مبادا گم كنم راه قشنگ آرزوها را... مبادا گم كنم اهداف زيبا را...
مبادا جا بمانم از قطار موهبت هايت...
دلم بين اميد و نا اميدي مي زند پرسه! مي شود خسته! مي زند فرياد:
تو تنهايم نذاااار خداونداااا؟؟؟


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۳۸:۰۵ توسط:sana موضوع:

عكس هايي ازعجيب ترين عكس هاي دنيا


















Khansariha (49) دوست دارين كدومو بپوشيد!!؟Khansariha (49)


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۳۷:۵۷ توسط:sana موضوع:

جملان كوتاه اما پر مفهوم(بيانديشيد)


خالي ام ...
حرفي نيست ...
حرفم اين است ...
خالي چطور اين قدر درد مي كند ...




گاهے سكــــــــوت
همان دروغ است!
كمـــے شيك تر
و با مسئوليت كمتر...




عشق، چيز عجيبي نيست
همين است كه
تو دلت بگيرد
و من ؛
نفسم ... !




يه زماني ميگفتن از تو چشماي طرف مي شه فهميد راست مي گه يا دروغ....
اما حالا اينقدر توانمند شده اند بعضيا با چشمهايشان دروغ مي گويند!




اينكه توقع داشته باشي چون آدمِ خوبي هستي
دنيا باهات خوب رفتار كنه
مثل اينه كه از يه گاو توقع داشته باشي كـــه
چون گياهخواري،بهت حمله نكنه




خواستم دل بــكــنم. . .
نمي گويم نشد . . . اتفاقا شد!
من كـــنـــده شدم!!!
اين روزها اما . . .
بدون دل پرسه مي زند بدنم. . . !




عاقبت همه‌ي ما، زير اين خاك، آرام خواهيم گرفت...

ما كه روي آن دمي به همديگر مجال آرامش نداديم!




يـاد بـگيـريـد روزتـان را بـا نـام خـدا و گــور پـدر بـعـضـيـا آغـاز كـنـيـد . . .





در مـقابل تقديــر خداونـد مـثل كودكـي بـاش ،

كـه وقتـي او را بـه هـوا مــي اندازي مــيخندد ،

چــون ايــمان دارد كـه تــو او را خواهــي گــرفت .. .


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۳۷:۴۸ توسط:sana موضوع:

دقت كن

دقت كن...

خودكار ميخري500 تومن
ولي
لاك غلط گير ميخري 2000 تومن،
تو اين زندگي حتي روي كاغذ هم اشتباه كني
برات گرون تموم ميشه؛
پس
دقت كن...


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۳۷:۳۹ توسط:sana موضوع:

در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم

در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم
خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد
خدا خنديد : وقت من بي نهايت است
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد : كودكيشان
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند
بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند
اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند
و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند
دست هاي خدا دستانم را گرفت
براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر
مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد
همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند
بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم
اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۳۷:۳۱ توسط:sana موضوع:

... راز شب باراني ...

زياده ولي بخون...

يكي بود يكي نبود
يه پسر بود كه زندگي ساده و معمولي داشت
اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به كي ميگن
تا حالا هم هيچكس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود
و هركي رو هم كه ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميكنه بهش ميخنديد
هركي كه ميومد بهش ميگفت من يكي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي
مال تو كتاب ها و فيلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اينكه يه شب سرد زمستوني
توي يه خيابون خلوت و تاريك
داشت واسه خودش راه ميرفت كه
يه دختري اومد و از كنارش رد شد
پسر قصه ما وقتي كه دختره رو ديد دلش ريخت و حالش يه جوري شد
انگار كه اين دختره رو يه عمر ميشناخته
حالش خراب شد
اومد بره دنبال دختره ولي نتونست
مونده بود سر دو راهي
تا اينكه دختره ازش دور شد و رفت
اون هم همينجوري واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خيابون
اينقدر رفت و رفت و رفت
تا اينكه به خودش اومد و ديد كه رو زمين پر از برفه
رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد
همش به دختره فكر ميكرد
بعضي موقع ها هم يه نم اشكي تو چشاش جمع مي شد
چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوري بود
تا اينكه باز دوباره دختره رو ديد
دوباره دلش يه دفعه ريخت
ولي اين دفعه رفت دنبال دختره و شروع كرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
توي يه شب سرد همين جور راه ميرفتن و پسره فقط حرف ميزد
دختره هيچي نميگفت
تا اينكه رسيدن به يه جايي كه دختره بايد از پسره جدا ميشد
بالاخره دختره حرف زد و خداحافظي كرد
پسره براي اولي بار توي عمرش به دختره گفت دوست دارم
دختره هم يه خنده كوچيك كرد و رفت
پسره نفهميد كه معني اون خنده چي بود
ولي پيش خودش فكر كرد كه حتما دختره خوشش اومد
اون شب ديگه حال پسره خراب نبود
چند روز گذشت
تا اينكه دختره به پسر جواب داد
و تقاضاي دوستي پسره رو قبول كرد
پسره اون شب از خوشحاليش نميدونست چيكار كنه
از فردا اون روز بيرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
اولش هر جفتشون خيلي خوشحال بودن كه با هم ميرن بيرون
وقتي كه ميرفتن بيرون فكر هيچ چيز جز خودشون رو نمي كردن
توي اون يه ساعتي كه با هم بيرون بودن اندازه يه عمر بهشون خوش ميگذشت
پسره هركاري ميكرد كه دختره يه لبخند بزنه
همينجوري چند وقت با هم بودن
پسره اصلا نمي فهميد كه روز هاش چه جوري ميگذره
اگه يه روز پسره دختره رو نميديد اون روزش شب نميشد
اگه يه روز صداش رو نميشنيد اون روز دلش ميگرفت و گريه ميكرد
يه چند وقتي گذشت
با هم ديگه خيلي خوب و راحت شده بودن
تا اين كه روز هاي بد رسيد
روزگار نتونست خوشي پسره رو ببينه
به خاطر همين دختره رو يه كم عوض كرد
دختره ديگه مثل قبل نبود
ديگه مثل قبل تا پسره بهش ميگفت بريم بيرون نميومد
و كلي بهونه مياورد
ديگه هر سري پسره زنگ ميزد به دختره
دختره ديگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نميزد
و همش دوست داشت كه تلفن رو قطع كنه
از اونجا شد كه پسره فهميد عشق چيه
و از اون روز به بعد كم كم گريه اومد به سراغش
دختره يه روز خوب بود يه روز بد بود با پسره
ديگه اون دختر اولي نبود
پسره نميدونست كه برا چي دختره عوض شده
يه چند وقتي همينجوري گذشت تا اينكه پسره
يه سري زنگ زد به دختره
ولي دختره ديگه تلفن رو جواب نداد
هرچقدر زنگ زد دختره جواب نميداد
همينجوري چند روز پسره همش زنگ ميزد ولي دختره جواب نميداد
يه سري هم كه پسره زنگ زد گوشي رو دختره داد به يه مرده تا جواب بده
پسره وقتي اينكار رو ديد ديگه نتونست طاغت بياره
همونجا وسط خيابون زد زير گريه
طوري كه نگاه همه به طرفش جلب شدن
همونجور با چشم گريون اومد خونه
و رفت توي اتاقش و در رو بست
يه روز تموم تو اتاقش بود و گريه ميكرد و در رو روي هيچكس باز نميكرد
تا اينكه بالاخره اومد بيرون از اتاق
اومد بيرون و يه چند وقتي به دختره ديگه زنگ نزد
تا اينكه بعد از چند روز
توي يه شب سرد
دختره زنگ زد و به پسره گفت كه ميخوام ببينمت
و قرار فردا رو گذاشتن
پسره اينقدر خوشحال شده بود
فكر ميكرد كه باز دوباره مثل قبله
فكر ميكرد باز وقتي ميره تو پارك توي محل قرار هميشگيشون
دختره مياد و با هم ديگه كلي ميخندن
و بهشون خوش ميگذره
ولي فردا شد
پسره رفت توي همون پارك و توي همون صندلي كه قبلا ميشستن نشست
تا دختره اومد
پسره كلي حرف خوب زد
ولي دختره بهش گفت بس كن
ميخوام يه چيزي بهت بگم
و دختره شروع كرد به حرف زدن
دختره گفت من سه سال پيش
يه پسره رو ميخواستم كه اونم خيلي منو ميخواست
يك سال تموم شب و روزمون با هم بود
و خيلي هم دوستش دارم
ولي مادرم با ازدواج ما موافق نيست
مادرم تو رو دوست داره
از تو خوشش اومده
ولي من اصلا تو رو دوست ندارم
اين چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
به خاطر اينكه نميخواستم دلت رو بشكنم
پسره همينطور مثل ابر بهار داشت اشك ميريخت
و دختره هم به حرف هاش ادامه ميداد
دختره گفت تو رو خدا تو برو پي زندگي خودت
من برات دعا ميكنم كه خوش بخت بشي
تو رو خدا من رو ول كن
من كسي ديگه رو دوست دارم
اين جمله دختره همينجوري تو گوش پسره ميچرخيد
و براش تكرار ميشد
و پسره هم فقط گريه ميكرد و هيچي نميگفت
دختره گفت من ميخوام به مامانم بگم كه
تو رفتي خارج از كشور
تا ديگه تو رو فراموش كنه
تو هم ديگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن
فقط دعا كن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هيچي نگفت و گريه كرد
دختره هم گفت من بايد برم
و دوباره تكرار كرد تو رو خدا منو ديگه فراموش كن
و رفت
پسره همين طور داشت گريه ميكرد
و دختره هم دور ميشد
تا اينكه پسره رفت و براي اولين بار تو زندگيش سيگار كشيد
فكر ميكرد كه ارومش ميكنه
همينطور سيگار ميكشيد دو ساعت تمام
و گريه ميكرد
زير بارون
تا اينكه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
رفت و توي خونه همش داشت گريه ميكرد
دو روز تموم همينجوري گريه ميكرد
زندگيش توي قطره هاي اشكش خلاصه شده بود
تازه ميفهميد كه خودش يه روزي به يكي كه داشت براي عشقش گريه ميكرد
خنديده بود
و به خاطر همون خنده بود كه الان خودش داشت گريه ميكرد
پسره با خودش فكر كرد كه به هيچ وجه نميتونه دختره رو فراموش كنه
كلي با خودش فكر كرد
تا اينكه يه شب دلش رو زد به دريا
و رفت سمت خونه دختره
ميخواست همه چي رو به مادر دختره بگه
اگه قبول نميكرد ميخواست به پاي دختره بيافته
ميخواست هركاري بكنه تا عشقش رو ازش نگيرن
وقتي رسيد جلوي خونه دختره
سه چهار دفعه رفت زنگ بزنه ولي نتونست
تا اينكه دل رو زد به دريا و زنگ زد
زنگ زد و برارد دختره اومد پايين
و گفت شما
پسره هم گفت با مادرتون كار دارم
مادر دختره و خود دختره هم اومدن پايين
مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت كرد به داخل
ولي دختره خوشحال نشد
وقتي پسره شروع كرد به حرف زدن با مادره
داداش دختره عصباني شد و پسره رو زد
ولي پسره هيچ دفاعي از خودش نكرد
تا اينكه مادر دختره پسره رو بلند كرد و خون تو صورتش رو پاك كرد
و پسره رو برد اون طرف و با گريه بهش گفت
به خاطر من برو اگه اينجا باشي ميكشنت
پسره هم با گريه گفت من دوستش دارم
نميتونم ازش جدا باشم
باز دوباره برادر دختره اومد و شروع كرد پسره رو زدن
پسره باز دوباره از خودش دفاع نكرد
صورت پسره پر از خون شده بود
و همينطور گريه ميكرد
تا اينكه مادر دختره زوركي پسره رو راهي كرد سمت خونشون
پسره با صورت خوني و چشم هاي گريون توي خيابون راه افتاد
و فقط گريه ميكرد
اون شب رو پسره توي پارك و با چشم هاي گريون گذروند
مادره پسره اون شب

به همه بيمارستان ها و كلانتري ها سر زده بود
به خاطر اينكه پسرش نرفته بود خونه

و پسره اولين شبي بود كه خونه نرفته بود
ولي فرداش پسرش رو زير بارون با لباس خيس و صورت خوني بي هوش توي پارك پيدا كرد
پسره ديگه از دختره خبري پيدا نكرد
هنوز هم وقتي ياد اون موقع ميافته چشم هاش پر از اشك ميشه
و گريه ميكنه
هنوز پسره فكر ميكنه كه دختره يه روزي مياد پيشش
و تا هميشه براي اون ميشه
هنوز هم پسره دختره رو بيشتر از خودش دوست داره
الان ديگه پسره وقتي يكي رو ميبينه كه داره براي عشق گريه ميكنه ديگه بهش نميخنده
بلكه خودش هم ميشينه و باهاش گريه ميكنه
پسره ديگه از اون موقع به بعد عاشق هيچكس نشد
چون به خودش ميگفت من يكي رو هنوز بيشتر از خودم دوست دارم
و عاشقشم


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۳۷:۲۲ توسط:sana موضوع:

چت باکس


صفحات وبلاگ

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ]


اینستاگرامی ها

  دستگاه برش لیزر  /  تور نجف /  دوربین مداربسته بیسیمسئو کار حرفه ای  / تشک بادی /  رزرو هتل /  هتل اسپیناس پالاس / ثبت آگهی رایگان / دستگاه برش لیزر / خدمات نظافتی در مشهد / خرید vpn