بزرگترين وبلاگ تغذيه و سلامت

بزرگترين وبلاگ تغذيه و سلامت

بدون هيچ شوخي اي ميگم اگر مي ترسي نخون......

رستوران مردگان

با خانومم راهي شمال شده بوديم تا يه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش

داشته باشيم.حدود غروب از خونه راه افتاديم جاده كمي شلوغ بود

اما جارجرود و رودهن رو كه رد كرديم خلوت و خلوت تر شد .

حدودا نيم ساعت مونده بود برسيم كه . . .

با خانومم راهي شمال شده بوديم تا يه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش

داشته باشيم.حدود غروب از خونه راه افتاديم جاده كمي شلوغ بود

اما جارجرود و رودهن رو كه رد كرديم خلوت و خلوت تر شد .

حدودا نيم ساعت مونده بود برسيم كه به پيشنهاد خانومم گفتيم شام

رو يه جاي باصفا بزنيمو بعد بريم خونه مادرزنم اينا.در پي رستوران بودم

اما خبري نبود تو جاده مگس پر نميزد گه گاهي يك ماشين رد ميشد

همينطور گذشت تا به يك جاده انحرافي رسيديم كه تابلوي دست نويس

و كهنه اي بود كه روش نوشته: رستوران..

مابقيش مشخص نبود! سري گازش رو گرفتم تو خاكيو بسمت رستوران رفتم

يه دو كيلومتري گذشت دريغ از يه آدم يا ماشين در جاده.خلاصه به رستوران

كه بيشتر شكل كلبه ي خرابه اي بود رسيديم صداي واق واق يك سگ در فضا

اكو ميشد و در بين صداي انبوه جيرجيركها غرق ميشد.دستي رو كشيدم

خانومم خوابش برده بود بيدارش كردم و از ماشين پياده شديم

هوا صاف و مهتابي بود دور و اطراف پوششي جنگلي داشت و نزديك به

كوه بوديم هوا كمي شرجي بود.و بوي برنج و شاليزار آدم رو مست ميكرد

كلبه چوبي و خزه بسته در دل شب نمايان بود.لامپي كوچك نور زردرنگش

رو در هوا پخش ميكرد و پشه ها دورش ميرقصيدند.

بسمت كلبه قدم برداشتم و خانومم پشت سرم مرا همراهي ميكرد

صدا زدم: كسي نيست؟سلام؟؟؟

پيرمردي ريش بلند درو باز كرد با صدايي مملو از لهجه شمالي و با چهره اي

اخم آلود گفت: سلام.بفرماييد

با شك پرسيدم: ببخشيد سر دوراهي تابلو رستوران زده بود

و...

به وسط حرفم پريد گفت: درست آمديد البته يكم ديره ولي غذا هستش

بفرماييد داخل و درو پشت سرتون ببنديد.

راستش بنظرم يه كاسه اي زير نيم كاسه اينجا بود

خلاصه وارد شديم داخل كلبه دو تا ميز پلاستيكي بدرنگي بود

و يه پيشخون كثيفتر بسبك فيلمهاي ترسناك!

پيرمرد گفت: جيگر ميخوريد؟

هر چند زياد موافق نبودم اما گفتم باشه بيار

پيرمرد به سراغ يخچال كوچكش رفت و سيني جيگر رو بيرون كشيد

بعد هم به پشت كلبه رفت و شروع به آماده كردن زغال كرد...

همسرم خسته و خواب آلود بي هيچ حرفي بمن نگاه ميكرد

بوي بدي در فضا پيچيده و با بوي نم و چوب كلبه قاطي شده بود

نور ضعيف و زرد رنگ لامپي كه بالاي سرمان بود تنها روشنايي كلبه بود.

صداي پيرمرد از پشت كلبه كرا بخود آورد: شب اينجا ميمونيد؟

بلند گفتم: نه ممنون شام رو ميخوريم و ميرويم

چند دقيقه بعد غذا آماده بود نوشابه اي در كار نبود و يك پارچ آب در كنار سيني بود

از سر ناچاري تا آخرين لقمه خورديمش مزه ي عجيبي ميداد

تغريبا لقمه ي آخر بوديم كه چيزي زير دندونم حس كردم

از دهانم بيرون آوردم يك ناخن شكسته بود حالم بهم خورد نزديك بود بالا بياورم!

خانومم با چشمهايي گرد شده مرا نگاه ميكرد و از تعجب ليوان آب از دستش افتاد

بسراغ پيرمرد پشت كلبه رفتم تا بهش شكايت كنم خانومم در پي ليوانش روي زمين

ميگشت كه از بين چوبهاي كف كلبه چيزي پيدا كرد و آن دستي قطع شده بود

كه زير چوبها دفن شده بود! هنوز به پيرمرد نرسيده بودم كه صداي جيغ خانمم

باعث شد بسمت كلبه بدوم پيرمرد هم پشت سرم آمد

داد زدم: مهسا چي شده؟

خانومم در حالي كه دستش جلوي دهانش بود از ميان انگشتانش صداي لرزانش

به گوشم رسيد: اينجا يه آدم تيكه تيكه شده دفنه!

پيرمرد با تبري كه دستش بود از پشت سر بهم حمله كرد سريع متوجه شدم.

و جاخالي دادم اما دستم كمي زخمي شد.پيرمردو حول دادم بسمت ديوار

و تا آمد دوباره حمله كنه دست خانمم را گرفتم و بدو بدو بسمت ماشين دويدم

پريديم تو ماشين و با عجله سوييچ رو چرخوندم چند استارت خورد و طبق معمول

كه هميشه در بدترين شرايط ماشين روشن نميشه روشن نميشد!

پيرمرد با تبرش شيشه ماشين رو آورد پايين و همين كه دستشو برد بالا تا دومين

ضربش رو به مخم بزنه ماشين روشن شد و با يك دنده عقب سريع ازش دور شدم

پيرمرد با ناتواني دنبال ماشين كمي آمد اما كم آورد و ما دور شديم چند ثانيه بيشتر

نگذشته بود كه بشدت خواب آلود شدم نگاهي كردم به خانومم ديدم بيهوش شده

فهميدم تو غذامون عوضي قرص خواب آور شديد ريخته همينكه خواستم بخودم

بيام چشمام روي هم رفته بود كار از كار گذشته بود...!

وقتي چشمامو باز كردم دوباره داخل كلبه بودم به يك صندلي بسته شده بودم

دهانم هم بسته بود نميدونستم چه اتفاقي افتاده و خانومم كجاست؟!؟

چند لحظه اي گذشت تا اينكه پيرمرد از داخل اتاق بيرون آمد با خنده اي شيطاني

همه چيزو بهم فهموند.كمربندش رو سفت كرد و دوباره به اتاق برگشت

چند لحظه بعد خانومم با صورتش كه از اشك قرمز شده بود و دهانش مثل من بسته

بدنش كاملا برهنه و كبود شده بود از عصبانيت تنم ميلرزيد پيرمرد خنده هاشو بيشتر

كرد سپس كشون كشون خانومم رو بسمت زير زمين برد آنجا دو زن بدبخت ديگر

بودند كه مثل ما قرباني شده بودند!پير كفتار زنها رو فلج ميكرد

و در زير زمين نگه ميداشت مردها رو تكه تكه و قسمتي رو براي كباب بر ميداشت

و مابقي رو زير كلبه دفن ميكرد.ميدونستم چه سرنوشتي در انتظارمه

لحظه اي بعد پيرمرد از زير زمين به بيرون آمد و در را قفل كرد.

چاقوي كهنه و زنگ زده اي از جيبش بيرون آورد و بسمتم آمد يك لحظه بعد

آرام آرام شروع به بريدن گردنم كرد خون مثل فواره از گلوم بيرون ميپاشيد

و از شدت درد گريه ميكردم تا سرم كاملا از تنم جدا شد

آخرين چيزي كه از دنيا ديدم چهره جنون وار پيرمرد بود كه چاقوي خونين رو

بروي زبانش كشيد و دوباره در جيبش گذاشت.سپس چشمام براي هميشه بسته شد!

فرداي آنروز مهسا وقتي چشماشو باز كرد تمام تنش كوفته شده بود

و سرما تا استخوانش نفوذ ميكرد دو زن ديگري كه بشكلي همسلوليش بودند

مثل روح پوستشون رنگ نداشت و زير چشماشان سياه و كبود بود

با نگاهشان بي صدا با مهسا حرف ميزدند.دقايقي بعد پيرمرد كه معلوم بود

تازه از خواب بيدار شده وارد زيرزمين شد دستان مهسا رو باز كرد

و همين كه خواست پايش رو باز كنه مهسا پيرمرد رو حول داد و كشان كشان

بسمت بيرون زير زمين رفت پيرمرد با خونسردي آرام دنبالش راه افتاد

هنوز آفتاب درست درنيامده بود مهسا چند قدم بيشتر از كلبه دور نشده بود

كه سگ حار و وحشي پيرمرد بدنبالش پارس كنان دويد و چون مهسا نميتوانست

بدود گرفتار سگ شد و سگ با دندانهاي تيزش پاي مهسا رو غرق خون كرد

پيرمرد خندان گفت: ايندفعه پاتو به عنوان صبحانه خورد دفعه ي ديگه خودتو

ميدم بخوره اگه بخواي فرار كني.سپس موهاي مهسا رو دور دستش پيچيد

و بسمت زير زمين كشون كشون بردش!

وقتي به زير زمين رسيد ديد هيچكدام از آن دو زن داخل زيرزمين نيستند

همين كه برگشت تبر وسط سينه اش فرود آمد و به داخل زير زمين افتاد

زن اولي دست مهسا رو گرفت و بسمت بيرون كشيدش

زن دومي هم در زيرزمينو بست و قلفشو زد.

هر سه هراسان دنبال ماشين بودند كه پشت كلبه پنهان شده بود

اما سوييچ دست پيرمرد بود!

سگ پيرمرد هم زنجيرش بسته بود و نميتوانست كاري كند

فقط تهديد كنان پارس ميكرد...

نميتوانستند جايي بروند مهسا دنبال شوهرش ميگشت

اما اثري ازش نبود.فقط موبايلش روي ميز بود كه اونم آنتن نداشت!

مجبور بودند منتظر بشوند تا كسي بيا چون پاها همه زخمي بود و نمي توانستند

درست راه بروند...نيم ساعت بعد يك كاميون از راه رسيد

همه فرياد زنان داد زدند: كمك..كمك

مرد ميانسالي از كاميون پياده شد و هراسان داخل كلبه آمد.

مهسا تند تند كمي از قضايا را گفت: مرد سري تكان داد و كشان كشان

مهسا رو سوار كاميون كرد و گفت: من فقط يك نفر جا دارم اينو ميرسونم بعد

ميام كمك شما؟!؟؟

مهسا داخل كاميون نشست و مرد به داخل كلبه برگشت

چند لحظه بعد دوباره برگشت و راه افتادند مهسا نميدانست چه خبره

و چه اتفاقي براش داره مي افته اما چاره اي جز اطمينان نداشت

مرد هيچ حرفي نميزد فقط رانندگي ميكرد مهسا گفت: جاده اونطرفه

براي چي از اينور ميريد؟

مرد پاسخ داد: يه ميانبره!

مهسا با نگراني در فكر بود كه ناگهان چشمش بروي داشبورد افتاد و

عكسي كه داخلش همان پيرمرد بود و دست بر گردن همين مردك انداخته بودو ديد

تازه فهميد كه از چاه درآمده و به چاه ديگري افتاده!

اما ديگر دير شده بود آنها به خانه ي مردك رسيدن

مهسا فرياد زد: دزد عوضي تو منو دزديدي؟تو هم با اون پيرمرد دست داشتي؟

مرد خنده اي كرد و گفت: درست حدس زدي خانوم خوشگله تو حيف بودي

باسه اون پيرمرد و حالا ديگه واسه مني همين كه مهسا خواست حركتي كنه

مرد اسلحه اش رو در آورد و گفت: حرف زيادي بزني ميكشمت

سپس از ماشين پياده شدند و مهسا را داخل اتاقي بدون پنجره حبس كرد

و گفت: من برميگردم حساب دوستاتو برسم و اونجارو گرد گيري كنم .

بعد ميام سراغت و باز خنده اي ديگر كرد!اما مهسا اينبار زرنگي كرده بود

و موبايل را آورده بود و جالب اينكه آنجا آنتن ميداد مردك فكر آنجارو نكرده بود

صداي حركت كاميون آمد مهسا سريع شماره پليسو گرفت و همه چي را گفت:

لحظاتي بعد مرد اسلحه بدست بالاي سر دو زن بود و آماده شليك كه

ماموران سر رسيدن و دستگيرش كردند بعد هم آمبولانس آمد و جسد پيرمرد رو بردند

مهسا هم نجات يافت و بعد از چند وقت پاهاشم خوب شد اما جنازه شوهرش قابل

شناسايي نبود و قاطي تكه چند نفر شده بود...

پايان


منبع: http://www.dastan-tarsnaks.niloblog.com/

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۳:۵۲ توسط:sana موضوع:

معروف ترين مكان هاي ارواح!



خانه كشيش بارلي
در اين قسمت ميخواهيم همراه با شما توري گردشي به مرموزترين و وحشتناكترين مكانهاي ارواح دنيا داشته باشيم و شما را با معروفترين آنها آشنا سازيم
مردم انگليس اغلب با خانههاي ارواح، عمارتها و قصرهاي تسخير شده آشنايي زيادي دارند ولي در اين كشور (خانه كشيش بارلي) يكي از پرروحترين خانهها است و روايات و داستانهاي بسيار زيادي براي اثبات اين مدعا در دست ميباشد

اين خانه در سال 1863 در كنار كليساي بارلي بنا شد تا جناب كشيش(هنري بول) در آن سكني گزيند. اين بنا سالها محل طغيان روحهاي سركش بوده و اتفاقات عجيبي همچون حركت كردن خودبهخود اشيا، بوهاي عجيب، نقاط سرد در قسمتهاي مختلف خانه، صداي تاخت و تاز اسبها و تجسم اشباح در آن رخ ميداد. حتي بعد از اينكه اين خانه در سال1939 طعمه حريق گشته و ويران شد و عكسهاي بسياري نيز از ويرانههاي آن گرفته شد، باز هم كليساي مجاور آن محل بروز اين اتفاقات شد. كاپيتان دبليو. اچ. گركسون يكي از ساكنان اين خانه مينويسد: بارها او و خانوادهاش روح يك پرستار بچه كه سرگردان به اين طرف و آن طرف ميرفته است را ديدهاند. بعد از اينكه اين پرستار را چند بار در كنار يكي از پنجرههاي خانه ديدند، آن پنجره را با آجر پوشاندند تا ديگر او را نبينند. گركسون در خاطرات خود مينويسد(شايد آن آتشسوزي مصيبتبار تاثيري ناراحت كننده داشته است زيرا در طول آن شب چند نفر گفتند مرا به همراه دو غريبه كه يكي خانمي ملبس به شنلي خاكستري رنگ و ديگري جنتلمن با سر طاس و كت بلند مشكي بودند، ديدهاند. چند تا از وحشتانگيزترين اتفاقات اين خانه كه مو را برتن انسان راست ميكند براي (ماريان)، همسر كشيش(ليونل فويستر) كه از تاريخ 30 اكتبر 1930 به اين خانه نقل مكان نمودند افتاده است. يكي از ارواح اين خانه سعي ميكرد با ماريان ارتباط برقرار نمايد و اين كار را با روش عجيبي انجام ميداد. او بر روي ديوارهاي خانه نامه مينوشت عكسهاي اين نوشتهها هنوز هم در دست است و در مركز مطالعات ماوراءالطبيعه نگهداري ميشوند. يكي از اين عكسهاي شگفتآور آجري را نشان ميدهد كه در هوا شناور است در عكس ديگري چيزي روبان مانند در هوا معلق ميباشد و همچنين هيئتهاي مهآلود اشباح. هنوز هم افراد بسياري ميگويند كه در زمينهاي برجاي مانده از خانه كشيش بارلي روح ديده و از آن عكس گرفتهاند. در جولاي سال 2000 عكسي توسط يكي از گردشگران گرفته شد كه هالهاي كروي و اسرارآميز كه به آن (اورب) ميگويند در آن بهطور واضحي مشخص است.

معروف ترين مكان هاي ارواح!

خانه كشيش بارلي
در اين قسمت ميخواهيم همراه با شما توري گردشي به مرموزترين و وحشتناكترين مكانهاي ارواح دنيا داشته باشيم و شما را با معروفترين آنها آشنا سازيم
مردم انگليس اغلب با خانههاي ارواح، عمارتها و قصرهاي تسخير شده آشنايي زيادي دارند ولي در اين كشور (خانه كشيش بارلي) يكي از پرروحترين خانهها است و روايات و داستانهاي بسيار زيادي براي اثبات اين مدعا در دست ميباشد

اين خانه در سال 1863 در كنار كليساي بارلي بنا شد تا جناب كشيش(هنري بول) در آن سكني گزيند. اين بنا سالها محل طغيان روحهاي سركش بوده و اتفاقات عجيبي همچون حركت كردن خودبهخود اشيا، بوهاي عجيب، نقاط سرد در قسمتهاي مختلف خانه، صداي تاخت و تاز اسبها و تجسم اشباح در آن رخ ميداد. حتي بعد از اينكه اين خانه در سال1939 طعمه حريق گشته و ويران شد و عكسهاي بسياري نيز از ويرانههاي آن گرفته شد، باز هم كليساي مجاور آن محل بروز اين اتفاقات شد. كاپيتان دبليو. اچ. گركسون يكي از ساكنان اين خانه مينويسد: بارها او و خانوادهاش روح يك پرستار بچه كه سرگردان به اين طرف و آن طرف ميرفته است را ديدهاند. بعد از اينكه اين پرستار را چند بار در كنار يكي از پنجرههاي خانه ديدند، آن پنجره را با آجر پوشاندند تا ديگر او را نبينند. گركسون در خاطرات خود مينويسد(شايد آن آتشسوزي مصيبتبار تاثيري ناراحت كننده داشته است زيرا در طول آن شب چند نفر گفتند مرا به همراه دو غريبه كه يكي خانمي ملبس به شنلي خاكستري رنگ و ديگري جنتلمن با سر طاس و كت بلند مشكي بودند، ديدهاند. چند تا از وحشتانگيزترين اتفاقات اين خانه كه مو را برتن انسان راست ميكند براي (ماريان)، همسر كشيش(ليونل فويستر) كه از تاريخ 30 اكتبر 1930 به اين خانه نقل مكان نمودند افتاده است. يكي از ارواح اين خانه سعي ميكرد با ماريان ارتباط برقرار نمايد و اين كار را با روش عجيبي انجام ميداد. او بر روي ديوارهاي خانه نامه مينوشت عكسهاي اين نوشتهها هنوز هم در دست است و در مركز مطالعات ماوراءالطبيعه نگهداري ميشوند. يكي از اين عكسهاي شگفتآور آجري را نشان ميدهد كه در هوا شناور است در عكس ديگري چيزي روبان مانند در هوا معلق ميباشد و همچنين هيئتهاي مهآلود اشباح. هنوز هم افراد بسياري ميگويند كه در زمينهاي برجاي مانده از خانه كشيش بارلي روح ديده و از آن عكس گرفتهاند. در جولاي سال 2000 عكسي توسط يكي از گردشگران گرفته شد كه هالهاي كروي و اسرارآميز كه به آن (اورب) ميگويند در آن بهطور واضحي مشخص است.
برج لندن
يكي از معروفترين و ماندگارترين بناهاي تاريخي دنيا برج لندن است كه در عين حال يكي از پرشبحترين ساختمانهاي دنيا نيز قلمداد ميشود بيشك ناشي از تعداد زياد اعدامها، قتلها و شكنجههايي است كه در هزار سال گذشته در پس ديوارهاي اين محل صورت گرفته است. بارها و بارها گزارش شده است كه افراد مختلفي در دور و اطراف برج روح ديدهاند. در يك نيمه شب زمستاني در سال 1957 يكي از نگهبانان از صداي برخورد يك شي به سقف از جا پريد. وقتي براي پيگيري و بررسي از اتاقك بيرون رفت موجودي سفيدرنگ و بيشكل را ديد كه بر روي برج قرار گرفته است. مدتي بعد آنها دريافتند كه (ليدي جينگري) در تاريخ 12 فوريه سال 1554 درهمان محل سر از بدنش جدا شد. شايد سرشناسترين سكنه برج لندن روح (آن بولين) باشد. او يكي از همسران (هنري هشتم) بود كه در سال 1536 در اين برج سرش زير گيوتين گذاشته شد. روح او در مواقع بيشماري ديده شده است گاهي سرش را در دست دارد و بر روي (برج سبز) يا در كليساي سلطنتي برج قدم ميزند. ديگر ارواح اين برج، روح (هنري ششم)، (توماس بكت) و (سر والتر رالي) ميباشند. يكي از مخوفترين داستانهاي برج لندن درباره مرگ(كنتس ساليز بري) ميباشد. اين كنتس در سال 1541 به علت دست داشتن در چند جنايت (كه امروزه اعتقاد بر اين است كه اين زن بيگناه بود) به مرگ محكوم شد. وقتي كه كنتس را به سوي چوبهدار ميبردند او از دست سربازان گريخت و فرار كرد ولي چند لحظه بعد توسط مردي كه تبرش را به سوي وي پرتاب كرد كشته شد. صحنه اعدام كنتس ساليز بري بارها توسط ارواح برج سبز نمايش داده شده و توريستهاي حاضر در برج با چشم خود آن را ديدهاند.
كوئين مري
البته كشتي كويين مري يك خانه نيست ولي درست مثل خيلي از خانههاي قديمي به تسخير ارواح درآمده است. كوئين مري كه زماني يك كشتي اقيانوس پيماي لوكس و مجلل بود، بعد از اينكه روزهاي اقيانوسنوردي خود را پشتسر گذاشت، در سال 1967 توسط فردي از اهالي كاليفرنيا خريداري شده و به يك هتل تبديل شد. پرروحترين نقطه كوئين مري موتورخانه آن است. جايي كه پسرك 17 سالهاي در آن طعمه آتش شد و جان خود را از دست داد. مردم بسياري ميگويند صداي ضربه خوردن به لولهها و درهاي كابينهاي اين كشتي را با گوش خود شنيدهاند. در جايي از كشتي كه درحال حاضر سالن لابي هتل ميباشد بارها بانويي سپيدپوش ديده شده است و اشباح چندين كودك، استخر كشتي را به تسخير خود درآوردهاند. روح دختر كوچولويي كه گفته ميشود گردنش در يك حادثه در استخر شكست هنوز هم مادر و عروسكش را ميخواهد. راهروي رختكن استخر، منطقهاي پر از اتفاقات غير قابل توضيح است. مبلمانها بيدليل از جاي خود حركت ميكنند، مردم احساس ميكنند دستاني نامرئي آنها را لمس مينمايند و روحهاي ناشناسي ظاهر ميشوند. در دماغه كشتي هرازگاهي ميتوان صداي جيغ يك روح را شنيد. جيغي توام با درد كه ميگويند صداي ملواني است كه در زمان تصادف كشتي كشته شد.
ويلي هاوس
(ويلي هاوس) واقع در (سن ديهگو) كاليفرنيا عنوان معروفترين خانه ارواح ايالات متحده را به خود اختصاص داده است. اين عمارت درسال 1875 توسط (توماس ويلي) برروي زميني ساخته شد كه بخشي از آن دريك گورستان قديمي قرار داشت و از همان زمان محل عبور و مرور ارواح بود. نويسندهاي به نام (دوتريسي رگولا) درباره تجاربش در آن خانه مينويسد: (در طول چندين سال وقتي شبها در مهمانخانه مكزيكي شهر در آن سوي خيابان شام ميخوردم، ديگر عادت كرده بودم كه ببينم پنجره طبقه دوم ويلي هاوس گاهگاهي باز ميشود. اين در حالي بود كه هيچكس در آن خانه زندگي نميكرد و درهايش قفل بودند. آخرين باري كه به آن جا رفتم احساس كردم در قسمتهاي مختلفي از آن انرژي خاصي جريان دارد. به خصوص در قسمتي كه زماني محل دادگاه شهر بود. در اين قسمت احساس ميكردم بوي كهنه سيگار در فضا پيچيده است. در راهروي اصلي بوي عطري به مشام ميرسيد كه ابتدا فكر كردم مربوط به خانم راهنماست. ولي وقتي جلوتر رفتم تا با او درباره خانه صحبت كنم متوجه شدم او اصلا بوي عطر نميدهد. ديگر ارواحي كه در آن خانه ديده شدهاند عبارتند از: شبح دختركي كه بهطور اتفاقي درآن خانه حلقآويز و خفه شد، روح (جيم رابينسون يانكي) ، دزدي كه آنقدر مردم او را با چماق زدند كه در راهروي خانه جان داد و اكنون روحش در همان محل ظاهر ميشود و خود را به توريستها مينماياند. دختر مو قرمز ويلي روح بعدي است او آنقدر واقعي به نظر ميرسد كه گاهي با يك بچه زنده اشتباه گرفته ميشود. (سيبل ليك) مديوم مشهور آمريكا ميگويد تاكنون با چندين روح ويلي هاوس ارتباط برقرار كرده است و (هانس هولزر) شكارچي ارواح نيز ويلي هاوس را يكي از مهمترين ساختمانهاي ارواح آمريكا ميداند.
كاخ سفيد
بله، عمارت بزرگ بلوار پنسيلوانيا در واشنگتنديسي نه تنها محل زندگي رييسجمهور فعلي آمريكاست بلكه منزل چندين رييسجمهور فقيد اين كشور ميباشد كه هرازگاهي هوس ميكنند سري به آن جا بزنند. هر چند كه تمامي آنها سالهاست كه مردهاند. ميگويند پرزيدنت هريسون گاهي اوقات اتاق زيرشيرواني كاخ سفيد را جستجو ميكند و معلوم نيست به دنبال چه چيزي ميگردد. پرزيدنت اندرو جكسون اتاق خواب خودش را در كاخ سفيد هنوز هم در تسخير خود دارد و روح (ابيگيل آدامز) همسر يكي از رييسجمهورها يك بار درحالي ديده ميشود كه در هواي يكي از سالنهاي كاخ سفيد شناور بود و گويي چيزي را حمل ميكرد. در اين بين روحي كه بيشتر از بقيه به كاخ سفيد ميآيد، روح (آبراهام لينكلن) است. (النور روزولت) يك بار گفت وقتي در اتاق لينكلن در حال كار بوده حضور پرزيدنت لينكلن را به وضوح حس كرده است كه به او نگاه ميكرد.
در زمان رياست جمهوري روزولت يكي از كاركنان كاخ سفيد ميگفت روح لينكلن را با چشم خودش ديده است كه روي لبه تختش نشسته بود و چكمههايش را از پايش درميآورد. يك بار ديگر و باز هم در زمان روزولت، (ويلهمينا) ملكه هلند يك شب مهمان كاخ سفيد بود. او نيمههاي شب با صداي ضربهاي به در اتاق از خواب بيدار شد. وقتي در را باز كرد رو به روي خود آبراهام لينكلن را ديد كه از درون راهرو به او خيره شده است. همسر كالوين كاليج ميگويد چندين بار لينكلن را ديده است كه دستهايش را در پشت گره كرده بود و در سالن بيضوي كاخ ايستاده بود و از پنجره بيرون را تماشا ميكرد.
پل اميلي
پل اميلي پلي كوچك، سرپوشيده و تاريخي در منطقه (استو) در (ورمونت) است كه خيليها سعي ميكنند شبها از آن عبور نكنند. ميگويند روحي به نام (اميلي) اين پل را به تسخير خود درآورده است. كار اين روح فقط اين نيست كه درون اتاقك پل ظاهر شود و خود را به زندگان نشان بدهد بلكه او روحي ترسناك است و كارهاي وحشتآوري انجام ميدهد. بهطور مثال اتومبيلها را به شدت تكان ميدهد و صورت قربانيان خود را با ناخنهاي نامرئياش ميخراشد. 150 سال است كه اسبها و اتومبيلهايي كه از اين پل ميگذرند خراشيده ميشوند. مردم صداي زني را ميشنوند و هيكل روح مانندي را ميبينند و شاهد ظهور نورهاي عجيبي ميشوند ولي در عكسهاي گرفته شده از پل اميلي چيزي جز نورهاي گوي مانند (اورب) ديده نميشود. داستانهاي متفاوتي درباره پل اميلي برسر زبانهاست. از دختر عاشقي كه 150 سال پيش بهخاطر محبوبش خود را بر روي پل حلقآويز كرد تا زني كه در دهه 1970 براي ترساندن بچههايش اين افسانه را سرهم كرد. ولي موسسه تحقيقاتي ماوراءالطبيعه آمريكا پس از بررسي اين پل زيبا با دستگاههاي پيشرفته به اين نتيجه رسيد كه داستانهاي ارواح مردم چندان هم بيربط نيستند و درون پل مسلما در تسخير يك يا چند روح ميباشد. روحي كه صداي كشيده شدن ناخنهايش بر روي ديوارهاي چوبي اتاقك روي پل، تن انسان را به رعشه وا ميدارد.
روح دايي مايك
من دوازده سال پيش با اهالي يك خانه ارواح در جنوب نيوجرسي مصاحبه كردم. مطلبي كه ميخوانيد داستاني است كه خانم صاحبخانه درباره اتفاقات آن جا برايم تعريف كرد. اين خانه خانهاي خلوت است كه در خياباني خلوت و در شهري كوچك قرار دارد.داستان ما از اوايل دهه 1960 آغاز شد. در آن زمان (مايك) برادر (جوآن) با يك دختر شلوغ و ناآرام كه خانواده، او را (ردز) صدا ميزدند نامزد شد. يك روز (مايك) و نامزدش(ردز) در فيلادلفيا اتومبيلسواري ميكردند و با دوستانشان كورس گذاشته بودند. هر دوي آنها حسابي به هيجان آمده بودند و از سرعت لذت ميبردند. (ردز) براي اينكه بازنده مسابقات نباشد پشتسر هم به مايك ميگفت (گاز بده، گاز بده) كمي بعد ديگر طاقت نياورد و از همان طرف پاي خود را روي پدال گاز گذاشت و آن را فشار داد. مايك نتوانست اتومبيل را كنترل كند و اتومبيلشان چپ كرد. در اين تصادف (ردز) فورا كشته و مايك به شدت زخمي شد بهطوري كه حتي نتوانست در مراسم تدفين (ردز) شركت كند چون بايد در تختش ميماند. وقتي خانواده از مراسم تدفين به خانه برميگشتند، به اتاق مايك در طبقه بالا رفتند، به محض ورود آنها مايك براي آنها دقيقا توصيف كرد كه (ردز) در تابوت چه لباسي بر تن داشت و چه جواهراتي به همراه داشت. خانواده او ميپرسيدند كه از كجا اينچيزها را ميداند و مايك پاسخ داد (ردز) پيش او آمده بود تا او را ببيند.
چندين سال بعد (بابي) پسر (جوآن) براي جنگ راهي ويتنام شد. دايي مايك به او گفت فردا تا من نيامدهام حركت نكن. چون ميخواهم يك سكه شانس به تو بدهم تا از تو حفاظت كند. دايي مايك خيلي اصرار داشت كه اين سكه را به بابي بدهد. روز بعد همه خانواده براي بدرقه (بابي) به فرودگاه رفتند.
همه به جز دايي مايك. دايي مايك هرگز به فرودگاه نيامد و بابي مجبور شد بدون ديدن او به ويتنام برود. وقتي جوآن به خانه برگشت همسايهها به او گفتند تلويزيونش را روشن كند و به اخبار گوش بدهد. او تلويزيون را روشن كرد. اخبار، برادرش (مايك) را نشان ميداد كه كشته شده و روي زمين افتاده بود او به هنگام سرقت از يك بانك كشته شده بود زيرا ميخواست يك كلكسيون سكه را بدزدد.
يك شب بابي در پايگاه خود نگهبان بود. نيمههاي شب چشمش به شخصي افتاد كه در تاريكي به او نزديك ميشود. فرمان ايست داد. اسلحه را به سمت او گرفت. تا به حال به سوي يك انسان واقعي شليك نكرده بود و به همين خاطر ترديد داشت. آن شخص نزديكتر شد و ناگهان بابي او را شناخت. او (دايي مايك) بود. دايي مايك به او گفت پشت سرت را نگاه كن. وقتي بابي برگشت درست رو به روي خود يك سرباز دشمن را ديد كه با خنجر آماده ايستاده بود. بابي فورا شليك كرد و او را كشت وقتي برگشت ديگر دايي مايك آنجا نبود. دايياش نتواسته بود سكه شانس را به او بدهد ولي گويا خود آنجا رفته بود تا جانش را نجات بدهد. پس از جنگ بابي راننده اتوبوس شد. يك شب دوباره احساس كرد درست مثل زمان جنگ حضور دايي مايك را حس ميكند. صداي او را شنيد كه ميگفت (پشت سرت را نگاه كن) او برگشت و مردي را ديد كه با يك چاقو آماده ضربه زدن به اوست. او آن مرد را خلع سلاح كرد و به پليس تلفن زد.
بابي هنوز هم هرازگاهي كه خطري تهديدش ميكند دايي مايك را ميبيند.
منبع: مجله خانواده سبز

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۳:۴۰ توسط:sana موضوع:

اعضاى هشت نفره يك خانواده قزوينى ادعا مى كنند كه از ۱۱ماه پيش يك بچه جن با آنان در ارتباط است!!

اعضاى هشت نفره يك خانواده قزوينى ادعا مى كنند
كه از ۱۱ماه پيش يك بچه جن با آنان در ارتباط است!!


اعضاى هشت نفره يك خانواده قزوينى ادعا مى كنند كه از ۱۱ماه پيش يك بچه جن با آنان در ارتباط است ومى توانند به وسيله او از آنچه در آينده روى مى دهد مطلع شوند. فرزندان اين خانواده پس از دوستى و آشنايى با اين بچه جن دچار مشكلات شديد روحى و روانى شده اند.


� نخستين بار چه گذشت :


خانه در محله اى قديمى واقع شده است. پدر خانواده با نگرانى در مورد آنچه كه روى داده مى گويد: ۱۱ماه پيش بود. پسر كوچكم كه ۱۵ساله است دچار حالت تشنج گونه شديدى شده و در ناحيه گردن تمام رگهايش متورم شده و عضلات دستها و صورتش به شدت منقبض شده بود. او با صداى وحشتناكى با تمام ما درگير شده بود.


وى گفت: از اينكه پسرم دچار جنون آنى شده ترسيده بودم ونمى دانستم چه كار كنم، هيجان او به اندازه اى بود كه همه به او خيره شده بوديم تا اينكه او جلوى آينه رفت و در آن شروع به حرف زدن كرد.


وى گفت: بعد از آن كم كم آرام شد و بعد با اشاره به ما گفت: اين دختر دوست من است. ما هيچ كس را نمى ديديم ولى او در آينه شروع به صحبت كردن با او كه روز بعد وقتى سرسفره براى خوردن ناهار نشسته بوديم همسرم خواست پارچ آب را وسط سفره بگذارد، پسرم در يك لحظه پارچ را برداشته و به ديوار كوبيد و گفت: مامان! حواست كجاست؟ چرا پارچ را روى سر دوست من مى گذارى؟ خيلى از اين وضعيت احساس خطر كردم براى همين بود كه همان روز پسرم را به نزد يك متخصص روانپزشكى بردم و مشكل را با آنان در ميان گذاشتم ولى دكتر قرص آرامبخش براى او نوشت كه هيچ تاثيرى روى او نداشت و تنها براى مدتى او را آرام مى كرد.



*دومين جن زده


وى گفت: وضعيت پسرم همه اعضاى خانواده را پريشان كرده بود. همه نگران وضعيت او بوديم و مى ترسيديم كه مبادا بلايى سر او بيايد. در اين ميان دخترم كه تازه نامزد كرده بود بيشتر از بقيه احساس نگرانى مى كرد. بعد از چندروز متوجه شدم دخترم كه پرشور، اجتماعى و سرو زبان دار بود، ساعتها گوشه اى مى نشيند و به حالت افسردگى مبتلا شده است.


دخترم ديگر از خانه بيرون نمى رفت و در گوشه اى مى نشست. ساعتها گريه مى كرد. فكر مى كردم به خاطر وضعيت برادرش به اين روز افتاده است، ولى بعد از چندروز حالت عجيبى از او سر زد او ناخن هايش را به شدت مى جويد و در زمانى كه در اتاق تنها بود با خودش حرف مى زد. نامزد دخترم از وضعيتى كه پيش آمده بود گلايه مى كرد و رفتارهاى دخترم با او باعث شد كه او ناراحت شود و سرانجام به توصيه من رفت و آمدش را به خانه ما كم كرد.


اين پدر ادامه داد: دخترم در حرفهايش جسته و گريخته از دخترى حرف مى زد كه ما قادر به ديدن او نبوديم. او كم كم ديگر جلوى ما با موجودى حرف مى زد كه به چشم ما نمى آمد. هر روز شانه اى به دست مى گرفت و درهوا طورى تكان مى داد كه انگار دارد موهاى كسى را شانه مى كند.


وى ادامه داد: چند روزى گذشت يك روز تشنج شديدى به او دست داد و در يك لحظه به طرف من حمله كرد. از اين رفتار دخترم تعجب كردم. او با ناراحتى به من گفت: بابا! تو مقصر تمام بدبختى هائى هستى كه براى دوست من به وجود آمده است. سعى كردم او را آرام كنم. از او علت را پرسيدم و او گفت: تو دست هاى دوست مرا سوزانده اى.



*سومين جن زده


پدر مى گويد: پسر ديگرم هم بعد از مدت كوتاهى مثل آن دو شد. او هم از دوستى حرف مى زد كه ما او را نمى ديديم. مى دانستيم كه اين پسرمان هم مثل آن دوتاى ديگر جن زده شده است.



*پيشگويى


مادر خانواده در حالى كه ناراحت است مى گويد: در شرايطى بوديم كه نمى دانستيم چه كنيم. شوهرم و من به هر درى مى زديم به نتيجه نمى رسيديم. يك روز دخترم را شروع به نصيحت كردم و به او گفتم: دخترم تو چرا پدرت را آدمى سنگدل مى دانى كه دوست تو را سوزانده است. او آدم مهربانى است. دخترم گفت: مى دانى كه بابا قبلاً قصد ازدواج با شخص ديگرى را داشته است و اصلاً به تو هيچ علاقه اى ندارد. بعد هم گفت: زياد نگران دايى نباش. دايى دچار ناراحتى كليه است و تا ۱۰ ماه ديگر مى ميرد. ۱۰ ماه بعد برادرم در بيمارستان جان سپرد. ديگر متوجه خطر جدى در نزديك خودمان شده بوديم. هركس آدرسى از پزشك، دعانويس و امامزاده مى داد بچه ها را به آنجا مى برديم. حتى گفتند زنى در شمال كشور امكان تسخير اجنه را دارد و ما بچه ها را به آنجا برديم. خانه آن زن در روستايى دورافتاده بود. پيرزن بچه هايم را داخل اتاقى برد. صداى ضجه بچه هايم را مى شنيدم، ديوانه شده بودم نمى توانستم تحمل كنم. شوهرم هم وضعيت بدترى از من داشت پيرزن با سرسختى به ما اجازه واردشدن به اتاق را نمى داد.


وى گفت: پنج روز آنجا بوديم. بچه هايم آرامتر شده بودند. پيرزن به من گفت: مقصر اصلى تمام اين ماجراها شوهر تو است. ولى نه من و نه شوهرم واقعاً علت را نمى دانستيم. چند روز بعد از بازگشتن به قزوين دوباره سردردها، تشنج ها، حرف زدن ها، شانه زدن موهاى دخترك جن و واگويه ها وپيشگويى ها شروع شد. هر روز وقتى سر سفره ناهار يا شام مى نشستيم مى دانستيم كه دخترم قاشق قاشق به دوستش غذا مى دهد. او قاشق را پر مى كرد در هوا مى چرخاند و به سوى كسى كه كنارش نشسته بود مى گرفت و غذاى درون قاشق در يك لحظه ناپديد مى شد، بى آنكه ببينيم كسى قاشق را به دهان مى برد.
پسر كوچك خانواده كه ۱۵ ساله است مى گويد: دوستم دخترى است كوچك. او مثل ما لباس مى پوشد ولى دست هاى او سوخته است. دوستم هميشه گريه مى كند و از پدرم ناراحت است.



*چرا؟


پسرك مى گويد: خب معلوم است پدرم دست هاى او را سوزانده است. پدر من، پدر ومادر او را هم سوزانده و كشته است. پسرك بغض مى كند و مى گويد: او در كنار من مى نشيند و من با اوحرف مى زنم و او اطلاعات زيادى را به من مى دهد.



*چهارمين جن زده


خاله بچه ها كه از شنيدن وضعيت بچه هاى خواهرش نگران شده است راهى قزوين مى شود تا جوياى حال آنان شود ولى اين زن بعد از چند روز اقامت در اين خانه وقتى به خانه اش باز مى گردد، دچار همين حالات مى شود بر اثر پيش آمدن اين حالات، همه از او فاصله مى گيرند و مشكلات زيادى براى او و خانواده اش پيش مى آيد.



*كودكان جن زده محله


چند كودك و نوجوان كه به نوعى از دوستان فرزندان اين خانواده قزوينى هستند بعد از مدتى دچار حالات مشابهى مى شوند. وضعيت همسايگان محله به هم ريخته است. يكى از اين خانواده ها كه ادعا مى كند فرزندش جن زده شده يك كوچه بالاتر و ديگرى چند كوچه آن سوتر ساكن است.



*بچه جن


تمام اين كودكان در مورد دوست كوچك خود مى گويند: او دخترى كوچك است. كاملاً شبيه انسان است. دست هايش سوخته است. لباس تميز ومرتبى بر تن دارد. او هميشه در حال گريه وزارى است. موهايش بلند است و مثل همه انسانها حرف مى زند. پدر خانواده در مورد حالاتى كه در تمام فرزندانش مشاهده كرده است مى گويد: وقتى در لحظاتى بچه هايم ادعا مى كنند كه دوست جن شان را مى بينند دست هايشان مثل او از هم به دو طرف باز مى شود. عضلاتشان كشيده شده، چشمان شان كاملاً سرخ و پرخون و رگ هاى گردنشان متورم و چهره شان دگرگون مى شود.

*ادامه پيشگويى ها

بچه ها گاه و بى گاه از ...، نبودن همسايه، آمدن ميهمان، كتك و دعوا در محل كار خبر مى دهند. در حالى كه اين پيشگويى ها تاكنون كاملاً درست بوده است. مادر بچه ها با گريه مى گويد: نمى دانم چرا بچه هايم اينطورى شده اند. از اين وضعيت ناراحت هستيم. آنها بعد از تشنج با تزريق سرم و دارو آرام شده و به حالت عادى باز مى گردند.

� متخصصان چه مى گويند؟

يك كارشناس ارشد روانشناسى با اشاره به مشكلات روحى و روانى اين افراد مى گويد: جن قابل لمس يا ديدن نيست. در احاديث و روايت اسلامى نيز به آن اشاره شده ولى به صورتى كه اين خانواده وبچه ها ادعا مى كنند نيست به احتمال قوى همه اين افراد دچار ناراحتى روحى-روانى كه زاده تخيل و تلقين است شده اند.

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۳:۲۳ توسط:sana موضوع:

داستانهايي از زندگي با ارواح

چند داستان واقعي از زندگي با ارواح !!!

شكارچيان روح و محققان مسائل ماوراءالطبيعه براي كشف مكانهايي كه در قلمرو ارواح هستند و تحقيق و بررسي درباره آنها از مسير عادي خود خارج ميشوند و به راههاي گوناگوني دست ميزنند اما افرادي هستند كه نيازي به جستجو به دنبال يافتن ارواح ندارند. ارواح هميشه در كنارشان هستند و در خانه خودشان.

(توري وي) و خانوادهاش از اين نوع افراد خاص هستند. آنها در يك خانه قديمي كه متعلق به قرن هجدهم ميلادي است، زندگي ميكنند. خانهاي كه آشكارا تحت حكمفرمايي چندين روح و موجود نامرئي است. مطلبي كه ميخوانيد، داستان خانه (توري) است. من هميشه از اينكه در خانهاي كه حقيقتا خانه ارواح است بزرگ شدهام، احساس خوشاقبالي ميكنم. پدربزرگ و مادربزرگم بيش از پنجاه سال در يك خانه كهن دويست ساله با معماري باستاني زندگي كردند. اين خانه كه خانه روياهاي من است و نام آن را (خانه نانا) گذاشته بودم، در موطن من يعني مركز (نيوهمپ شاير) قرار دارد و به سبك اواخر سالهاي 1700 ساخته شده است.ادامه اين اتفاق را بخوانيد:

آليس دوست خيالي من

من در طول مدت عمرم (اكنون 28 سال دارم) در مقاطع مختلفي در آن خانه زندگي كردهام. من و خواهرم از وقتي خيلي بچه بوديم ميدانستيم يك چيزي در آن خانه با همه خانهها تفاوت دارد. يادم ميآيد تقريبا سه سال داشتم و درون تخت حفاظدارم گريه ميكردم و مادرم را صدا ميزدم چون احساس ميكردم كسي در آن اتاق ايستاده است و مرا نگاه ميكند. آن موقعها فقط يك حمام در آن خانه بود كه آن هم در بالاي پلههاي طبقه دوم قرار داشت. در طبقه دوم چهار اتاق خواب هم بود كه دو در دو طرف راهرو قرار داشتند. پلكان ديگري هم به اتاق زير شيرواني ختم ميشد. من و خواهرم هر دو ميترسيديم تنهايي به طبقه بالا برويم چون هميشه فكر ميكرديم يك نفر آنجا ايستاده است و ما را تماشا ميكند. آنقدر ترسيديم كه حتي وقتي به حمام ميرفتيم هم لاي در را باز ميگذاشتيم.


مادرم ميگويد وقتي دو يا سه سال داشتم يك دوست خيالي به نام (آليس) براي خودم پيدا كرده بودم. تمام مدت با آليس بازي ميكردم و هميشه درباره او حرف ميزدم ولي ناگهان اين عادت را يك باره كنار گذاشتم و ديگر چيزي درباره او نگفتم. مادرم كه توجهش به موضوع جلب شده بود، علت را از من جويا شد. من جواب دادم: (او مرد) حالا هيچكدام از ما نميدانيم كه آيا واقعا آليس يك خيال بود يا يك روح.


يك خاطره ديگر هم از دوران كودكيام به ياد دارم. يك روز روي تاب درون حياط نشسته بودم و به تنهايي بازي ميكردم و در همان حال خانه را تماشا ميكردم. ناگهان چشمم به پنجره اتاق زير شيرواني افتاد. قسم ميخورم كه يك نفر آنجا ايستاده بود و به من نگاه ميكرد. از نه سالگي به خواندن داستانهايي از ارواح روي آوردم و كاملا شيفته و مسحور آنها شدم. به همين خاطر وقتي مادرم گفت (خانه نانا) در تسخير ارواح است اصلا تعجب نكردم. همان وقت بود كه مادر داستانهاي واقعي از ارواح را كه براي او و داييهايم در آن خانه اتفاق افتاده بود، تعريف كرد. او درباره مردي گفت كه وقتي خيلي كوچك بود تصويرش را در آينه اتاقش ديد. او مردي سيبلو بود كه آستينهايش را به سبك قديم با كش بالا نگه داشته بود.

شوخيهاي روحانه
مادربزرگ اهل بيرون رفتن نبود و اغلب در خانه به كارهاي معمولي ميپرداخت. آن وقتها مادرم يك اسب داشت و وقتي او و برادرهايش در مدرسه بودند، مادربزرگ به اسب آب ميداد و آن را از اصطبل بيرون ميآورد تا در چراگاه بچرد. يك روز كه به همين منظور از خانه بيرون رفته بود، بعد از مدتي بازگشت و دستگيره را چرخاند تا آن را باز كند و به داخل برود ولي در باز نشد. خلاصه اينكه مادربزرگ مجبور شد از پنجره طبقه اول به داخل برود و وقتي در ورودي را از پشت نگاه كرد، ديد كسي يا چيزي آن را از داخل قفل كرده است. يك كم ترسيده بود ولي نه زياد زيرا تا آن زمان تقريبا همه افراد خانه حداقل يكبار موارد مشابهي را تجربه كرده بودند و اين بار نوبت به مادربزرگ كه من او را (نانا) صدا ميزدم رسيده بود. دفعه بعد دوباره مادربزرگ براي رسيدگي به اسب بيرون رفت. سپس به خانه برگشت. دستگيره را چرخاند ولي باز هم در باز نشد. دوباره از پنجره به داخل رفت و فهميد يك نفر بخاري قديمي و بزرگ اتاق پذيرايي را بيرون آورده، آن را در مسير اتاق پذيرايي تا در ورودي خانه حمل كرده و آن جا قرار داده است. حتما به او حق ميدهيد كه حسابي بترسد. آن روز مادربزرگ به همسايهاش تلفن زد و از او خواست تا برگشتن پدربزرگ پيش او بماند. اتفاق بعدي براي پدربزرگ افتاد. آن روز او در انبار مشغول كندن پوست يك آهو بود كه همان روز شكار كرده بود. او بهترين چاقوي مخصوص شكارش را برداشت و در ديوار فرو كرد بعد به آن طرف انبار رفت تا چيزي بياورد وقتي به سوي ديوار برگشت تا چاقو را بردارد و به كارش ادامه دهد، چاقويي در كار نبود. پدربزرگ گوشه و كنار انبار را گشت ولي تا به امروز ديگر كسي اثري از آن چاقو پيدا نكرده است.

داستان پيرمرد
وقتي چهارده سال داشتم پدر و مادرم از يكديگر جدا شدند و من، مادر، خواهر و برادر كوچكم به خانه ارواح مادربزرگ و پدربزرگ نقل مكان كرديم. از آنجا كه من نوه بزرگ نانا و پدربزرگ بودم اوقات زيادي را در كنار آنها ميگذراندم ولي آن زمان كه با مادر، خواهر و برادرم به آن جا رفتيم بيش از هر زمان ديگري فعاليتهاي ارواح را احساس ميكردم.
نميدانم درست است يا غلط ولي بارها شنيدهام ارواح از بچهها انرژي ميگيرند و من، در آن زمان كه سه بچه در آن خانه حضور داشت اولين شبح را به چشم ديدم. آن روز روي تختم به خواب عميقي فرو رفته بودم كه ناگهان بيدليل بيدار شدم. صداي زنگ ساعت طبقه پايين به گوشم خورد و ناخودآگاه به ساعت شماطهدار اتاقم نگريستم. دقيقا نيمهشب بود. احساس غريبي داشتم. فكر ميكردم كسي مرا تماشا ميكند. به پايين تختم نگاه كردم. غباري سپيدرنگ ديده ميشد. آن غبار يا مه شبيه به يك انسان بود. انساني كه هيچ قسمت از اندامش قابل ديدن و شناسايي نبود. پيش خودم تجسم كردم كه او يك پيرمرد با ريش سفيد است. خيلي ترسيدم، برگشتم و به روي شكم خوابيدم و بالش را روي سرم فشار دادم. لازم به گفتن نيست كه آن شب ديگر خوابم نبرد. در طول اين سالها خيلي اتفاقات در آن خانه افتاده است كه همه آنها انسان را به ياد ارواح و اشباح مياندازد. خيلي چيزها ناپديد ميگشتند و بعد از مدتي خود به خود در جايي پيدا ميشدند كه صدبار گشته بوديم. بوهايي عجيب از عطرهاي قديمي در فضا ميپيچيد يا حتي گاه پيانو نيمههاي شب به خودي خود آهنگ مينواخت.

ارواح بچهگانه
آن موقعها ديگر مادر كار با اسب را آغاز كرده بود. او آموزش سواركاري ميداد و اسب تربيت ميكرد. هميشه بچهها دور و بر خانه ما در حال بازي و جست و خيز بودند. يك روز كه ما به نمايشگاه اسب رفته بوديم، پدربزرگ پيش مادربزرگ رفت و شروع به نق زدن كرد. او از والدين اين دوره و زمانه شكايت داشت و ميگفت ما كه پرستار بچه نيستيم كه آنها بچههايشان را دور و بر خانه ما رها ميكنند. مادربزرگ با تعجب گفت (ولي امروز هيچ بچهاي اينجا نيست. همه به نمايشگاه اسب رفتهاند.)
پدربزرگ جواب داد (ولي يك دختر كوچولوي مو طلايي آن بيرون دارد ميدود.) مادربزرگ تاكيد كرد هيچ بچهاي اينجا نيست. اين تنها دفعهاي نبود كه دختر كوچولوي مو طلايي در آن خانه ديده شد. يك روز برادر پنج سالهام هم او را ديد و يكبار ديگر يكي از شاگردان مادرم گفت دخترك مو طلايي را پشت پنجره طبقه بالا ديده است. شايد او آليس بود! جالب است يكبار برادرم گفت يك دلقك شيطاني را در آشپزخانه ديده است. شايد اين حرف برادرم به نظر احمقانه برسد ولي مادرم ميگويد من هم وقتي كوچك بودم يكبار گفتم در آشپزخانه يك دلقك وحشتناك ديدهام.

يك شاهد باتجربه
مادرم مدتي به دو برادر تعليم اسب سواري ميداد. يك روز مادر آن دو به مادرم گفت: (اين دور و بر موجودات زيادي هستند.) مادرم با تعجب پرسيد: (موجودات؟!) زن پاسخ داد: (بله، ارواح، من آنها را ميبينم.) آن زن حس ششم قوياي داشت و خداوند اين توانايي ذاتي را در وجود او قرار داده بود كه ميتوانست ارواح را به چشم ببيند. او با پليس ماساچوست همكاري ميكرد و با كمك قدرت منحصر به فرد خود، افراد مفقود شده را پيدا ميكرد. او گفت: هر بار كه به خانه ما ميآيد، روح دو پسر بچه را ميبيند كه بيرون خانه زندگي ميكنند. او همچنين افزود: محلي كه خانه ما در آن قرار دارد درست شبيه به يك معبر است كه ارواح در آن رفت و آمد ميكنند.
يك شب از آن خانم دعوت كرديم به خانه ما بيايد و آن جا را دقيقتر ببيند. او گفت: چهار روح اصلي در اين خانه زندگي ميكنند كه يكي از آنها (ادوارد) نام دارد. او همان سايهاي بود كه ما هميشه در پلهها و سالن خانه احساسش ميكرديم. يكبار كه با سرعت از پلهها بالا ميدويدم تا به دستشويي برسم سايهاي از يك انسان را جلوي خود ديدم و ناگهان در جايم ميخكوب شدم. به شدت ترسيدم. ميتوانستم پشت سر او را به راحتي ببينم. آن سايه از من گذشت و از ديوار انباري رد شد و به درون آن رفت. مادربزرگ هم او را ديد. آن زن گفت آن سايه (ادوارد) بوده او در آن خانه زندگي نميكرده و دوست خانوادگي ساكنان آنجا بوده است. ادوارد انسان بسيار تنهايي بود و پس از مرگ تصميم گرفت به آن خانه بازگردد زيرا خاطرات خوشي را از آن جا داشت. زن در ادامه گفت: ادوارد به ما علاقه زيادي دارد و دوست دارد ما اين موضوع را بدانيم. آن خانم به روحي به نام (ويولت مينز) هم رسيد ولي مطمئن نبود كه ويولت يك دختربچه است يا يك نوجوان ولي ميدانست او هميشه آنجاست. او همچنين گفت: خانم مسنتري نيز در آن خانه هست كه دوست دارد براي همه مفيد باشد.

موجودات آشپزخانه!
همان سال مادر مجددا ازدواج كرد. يك شب يكي از دوستان پدرخوانده جديدم به همراه پسر نوجوانش در خانه ما بودند. پسر او يك بچه شهري بود كه خيلي زود از فعاليت خسته ميشد. آن شب او روي كاناپه اتاق پذيرايي خوابيد. نيمههاي شب چراغ خواب او خاموش شد. او برخاست و به آشپزخانه رفت تا برق آنجا را امتحان كند، ولي در كمال حيرت و وحشت سه (چيز) را ديد كه دور ميز ناهارخوري نشستهاند. صبح روز بعد وقتي از خواب برخاستيم او گفت: (چيزهاي عجيبي در اين خانه هست. ميخواهم بروم خانه خودمان!) بايد بگويم كه ما اصلا حرفي از ارواح خانه به او نزده بوديم. او ديگر هرگز به خانه ما برنگشت. حتي پدرش هم به آن جا نيامد.
من ميتوانم تا ابد درباره اتفاقات عجيب خانهمان برايتان بنويسم. ما هرگز احساس خطر يا تهديد نميكرديم. در واقع آن ارواح را بخشي از خانواده خود ميدانستيم و احساس ميكرديم آنها از ما و از خانهمان محافظت ميكنند.
نيشگوني با انگشتان استخواني
اين آخرين و شايد عجيبترين اتفاقي است كه برايتان نقل ميكنم. ده سال گذشته پدربزرگ و مادربزرگ زمستانها به فلوريدا ميرفتند و در ماه آوريل دوباره به (نيوهمپ شاير) باز ميگشتند و تا ماه اكتبر در آن جا ميماندند. دو سال پيش قبل از اينكه آنها آماده بازگشت به فلوريدا شدند، مادربزرگ در طبقه بالا و در يكي از اتاق خوابها جلوي كامپيوترش نشسته بود و كار ميكرد. ناگهان كسي از پشت سر او را نيشگون گرفت. نيشگوني كه به قول خودش گويي با انگشتان بلند و لاغر استخواني گرفته شده بود.
آن موقع پنجاه و دو سال بود كه مادربزرگ در آن خانه زندگي ميكرد ولي اين نخستين باري بود كه او واقعا ترسيد و تا دو هفته بعد هيچوقت به تنهايي و بدون پدربزرگ به طبقه بالا نميرفت. اين اولين باري نبود كه (او) با مادربزرگ تماس داشت. بارها وقتي در آشپزخانه در حال كار بود احساس ميكرد كسي از كنارش ميگذرد و با بدن او برخورد ميكند ولي اين بار نيشگون او واقعا مادربزرگ را از جا پراند. من به مادربزرگ گفتم: (نانا، شايد او ادوارد بوده كه ميخواسته به شما بگويد نميخواهد از اينجا بروي.) ولي حرف من درست به نظر نميرسد چون پدربزرگ قسم ميخورد كه اين (اجنه او هميشه آن ارواح را اين طور خطاب ميكرد) تا فلوريدا به دنبالشان ميرود.

بازگشت فرزند
پسر 22 ساله من روز هشتم آگوست از دنيا رفت. او در حال موتورسواري بود كه يك اتومبيل به او زد و ضربه مغزي شد. پسرم هفت روز در كما بود و فكر ميكنم در آن هفت روز بيشتر اوقات روحش از بدنش جدا ميشد. شب اول وقتي در حالت نيمه بيداري بودم پيش من آمد و گفت آن تصادف تقصير او نبوده است. روز آخر يكبار ديگر آمد و گفت گيج شده و نميداند چه كند. همان روز عصر پسرم مرد. از آن زمان تاكنون اتفاقات عجيبي برايم افتاده است. ولي چند روز پيش عجيبترين آنها برايم رخ داد. آن روز صداهاي زيادي در گوشم ميشنيدم به طوري كه تصميم گرفتم كمي بخوابم. ساعت يازده صبح بود. به پهلو دراز كشيدم. احساس كردم چيزي به پشتم خورد. برگشتم. كاملا بيدار بودم. پسرم پاي تختم ايستاده بود به طور باورنكردني سفيد بود و نوري نقرهآبي از او به اطراف ميپاشيد. نوري شبيه به الكتريسيته. ميتوانستم به راحتي او را ببينم، موهايش، صورتش، عضلات بازويش و... كاملا بيدار بودم. با صداي بلند نامش را صدا زدم. او مثل هميشه لبخند زد و به طرف من آمد. اصلا نفس نميكشيدم. قبل از اينكه به تخت برسد ناگهان متلاشي شد و به ميليونها ستاره تبديل شد. تمام اين اتفاقات حدود پانزده ثانيه طول كشيد. من بيدار بيدار بودم و از اين اتفاق سر در نميآوردم. او پسرم بود. خودش بود ولي با چهرهاي روحاني. تا آخر عمرم اين اتفاق را فراموش نخواهم كرد و دوست دارم باز هم او را ببينم.

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۳:۱۲ توسط:sana موضوع:

وحشت ناك ترين كيك عروسي دنيا .....

اين عروس و داماد خيلي به فيلم ها و سريال هاي وحشتناك علاقه دارند و به همين دليل براي جشن عروسي خود تصميم دارند مهمان ها را غافل گير كنند با قرار دادن اين كيك عروسي در جلوي درب ورودي مهمانان قبل از ورود به سالن عروسي شوكه خواهند شد ....
اين كيك عروسي وحشتناك با ظرافت و دقت تمام تهيه شده است ....
اين كيك عروسي 2 سر بريده شده را نشان ميدهد كه دقيقا از روي چهره ي عروس و داماد ساخته شده است و براي كساني كه اين كيك عروسي را در ورودي سالن خواهند ديد بسيار ترسناك و دلهره آور خواهد بود ..........





































برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۲:۵۷ توسط:sana موضوع:

مهم...هركي نخونه از دستش رفته.....شما هم تا حالا اين مردو ديدين؟

شما هم اين مرد رو ديديد؟
اگه اينطوره تعريف كنيد...به نظرتون علت اين امر چيه؟



شايد در ابتدا كمي عجيب به نظر برسد اما اگر شما يا يكي از نزديكانتان چهره اين مرد را در خواب ديده باشيد، شما هم جزء هزاران نفري هستيد كه در سرتاسر جهان از ايران گرفته تا امريكا و… اين مرد را در روياهايشان مشاهده كردهاند!

اين ماجرا آنقدر جالب و همه گير بود كه حتي سايتي هم با عنوان «اين مرد» راه اندازي شد و تمام افرادي كه تجربه ديدن اين فرد را داشتهاند به بحث و اظهار نظر درمورد خواب و روياهايشان درمورد اين آقاي مرموز پرداخته اند. ..

تمامياين ماجراها از ژانويه سال ۲۰۰۶ در نيويورك آغاز شد؛ زماني كه بيمار يك روانپزشك ادعا كرد مردي را بارها در روياهايش ميبيند و با او صحبت ميكند. اين زن ميگويد كه حتي يك بار هم اين فرد را در زندگي واقعي ملاقات نكرده است اما بارها او را درخواب ديده است.
پس از صحبتهاي اين خانم، تصوير مرد ترسيم ميشود و برروي ميزكار روانپزشك باقي ميماند تا اينكه بيمار ديگري ميآيد و با ديدن اين عكس ادعا ميكند كه اين مرد را بارها در خواب ديده است.
با اين اتفاقات روانپزشك تصوير اين مرد را براي تعدادي از همكارانش ارسال ميكند و پس از گذشت چند ماه، چهار بيمار ديگر هم ميگويند كه اين مرد را بارها در خواب ديدهاند! ..

از ژانويه سال ۲۰۰۶ تا كنون هزاران نفر از شهرهاي مختلف از جمله لس آنجلس، پكن، بارسلون، پاريس، مسكو و تهران و… اعلام كردهاند كه اين مرد را ديده اند.
افراد اعلام كردهاند كه اين مرد درخواب با آنها پرواز ميكند، پس از يك روز سخت كاري به آنها آرامش ميدهد و حتي با آنها غذا ميخورد.
www.thisman.org به اين وبسايت مراجعه كنيد تا عكسشو ببينيد.....

اما واقعا چه چيزي باعث چنين اتفاقي ميشود؟
تئوريهاي مختلفي مطرح شده است كه شايد جالبترين آنها تئورياي باشد كه ميگويد: اين مرد يك فرد واقعي است، كسي كه مهارتهاي خاص رواني دارد و توانايي ورود به خواب افراد را دارا ميباشد!

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۲:۴۷ توسط:sana موضوع:

آواي وحشت در خانه ارواح

آواي وحشت در خانه ارواح!!




چيزي نگذشته بود كه اتفاقات خارق العاده اين خانه زندگي آنها را به جهنم تبديل كرد. آنها هر شب با صداهايي ترسناك و عجيب از خواب بيدار مي.شدند، درها و پنجره.هاي قفل، خود به خود باز مي.شد. گويا كسي....



هميشه داستان.هاي زيادي در مورد ديده شدن ارواح و يا شنيدن صداهاي عجيب و غريب از خانه.هايي كه در آنها اتفاق بدي رخ داده است و صاحبانشان كشته شده اند، به گوش مي.رسد اما صحت بيشتر اين موارد به اثبات نرسيده است. در تمام دنيا داستان و افسانه.هاي بسياري در مورد ارواح شنيده مي.شود كه بخشي از تاريخ كشورها را تشكيل مي.دهند. در دنيا عده زيادي وجود دارند كه بي رحمانه و بي گناه كشته شده اند و مردم براساس باورهاي عاميانه فكر مي.كنند كه روح اين افراد در آرامش نيست و براي گرفتن انتقام و اجراي عدالت در اطراف محل مرگشان پرسه مي.زنند. افرادي كه در زمينه ماوراء الطبيعه تحقيق مي.كنند معتقدند كه اثبات يا رد چنين مسائلي نيازمند تحقيقات بسيار است.

يكي از داستان.هاي ارواح كه نسل به نسل و بيش از 4 قرن است، در مكزيك نقل مي.شود افسانه زن نالان است. داستان زني است كه در نيمه.هاي شب با ناله و شيون گريه كرده و دائم فرزندانش را صدا مي.زند؛« كودكانم، كودكان بي گناه من». ادعا مي.شود ناله.هاي اين زن آن قدر بلند و جانسوز است كه تقريباً در تمام شهر شنيده مي.شود. بعضي از مردم ادعا مي.كنند كه حتي روح اين زن را ديده اند كه لباسي كهنه و پاره به تن دارد و روي آن لكه.هاي خون ديده مي.شود.


اما داستان اين گريه.هاي شبانه به اين قرار است كه در حدود 460 سال پيش يعني در سال 1550 در مكزيك دختري دو رگه سرخ پوست و اسپانيايي به نام لوئيزادونا- لوئيزا كه البته در بعضي از داستان.ها ماريا زيبايي اين دختر به حدي بود كه گفته مي.شد زيباترين دختر دنياست.
ناميده مي.شود - زندگي مي.كرد.


همين زيبايي باعث شده بود تا دچار غرور شود. هرچه ماريا بزرگ تر مي.شد غرور او نيز بيشتر مي.شد تا حدي كه حتي جواب خواستگاراني كه در دهكده داشت را نيز نمي.داد و عقيده داشت زيباترين دختر دنيا بايد با زيباترين مرد ازدواج كند. در يكي از روزهايي كه او در انتظار مرد روياهايش سوار بر اسب سفيد بود، يكي از نجيب زادگان اسپانيايي به نام دون نونو مونتكلاس كه به مكزيك مهاجرت كرده بود و اتفاقاً چهره اي زيبا داشت وقتي از دهكده آنها گذر مي.كرد با ماريا آشنا شده و با او ازدواج كرد.


در اين زمان ماريا تصور مي.كرد كه خوشبخت ترين روي كره زمين است و اين خوشبختي با به دنيا آمدن فرزندانش تكميل شد. آنها صاحب سه فرزند شده بودند. در اين مدت دون نونو براي ديدن پدر و مادرش مرتب به شهر مي.رفت و باز مي.گشت تا اينكه در يكي از همين سفرها رفت و هيچگاه بازنگشت. پس از گذشت چند ماه ماريا براي يافتن همسرش به شهر رفته و بالاخره او را پيدا كرد اما يكباره با صحنه اي باور نكردني رو به رو شد. او، همسرش را در ميان يك جشن عروسي يافت؛ دون نونو داشت با دختري از يك خانواده متمول اسپانيايي ازدواج مي.كرد.


در اين هنگام ماريا ساكت نمانده و به همه گفت كه من همسر اين مرد هستم اما دون نونو گفته.هاي او را تكذيب كرد و گفت من هرگز با زني بي اصالت مانند تو ازدواج نخواهم كرد و ماريا را به طرز بدي از جشن بيرون كردند. ماريا درمانده و مستأصل، با حس كينه اي عميق به دهكده بازگشت و در يك حمله جنون آني به طرز فجيعي كودكان خود را با ضربات چاقو به قتل رساند.

پس از چند ساعت وقتي كمي .آرام شد تازه فهميد كه چه كاري انجام داده است، ماريا ديوانه وار جيغ مي.زد و با لباس.هايي كه غرق در خون بود در خيابان مي.دويد كه دستگير شد و به جرم قتل فرزندانش مدتي زنداني و بعد از آن به اعدام محكوم شد. زن جوان لوئيزا در ميدان اصلي شهر و در ملاء عام به دار آويخته شد و جسد او مدت.ها بر دار باقي ماند تا عبرتي باشد براي ديگران. اما اين پايان داستان او نبود زيرا از آن به بعد مردم مكزيكوسيتي بعد از گذشت اين همه سال هنوز تصور مي.كنند كه صداي او در گوشه و كنار شهر و در اطراف خانه اي كه كودكانش را در آنجا به قتل رسانده بود به گوش مي.رسد كه با گريه و ناله فرزندان خود را صدا مي.زند. به همين دليل مردم نام او را لالورنا به معني زني كه ناله مي.كند گذاشته اند.



ارواح قصر همپتون
يكي ديگر از مكان.هايي كه ادعا مي.شود ارواح و اشباح زيادي در آنجا رفت و آمد دارند، كاخ همپتون در انگلستان است. ادعا مي.شود مدارك زيادي مبني بر ديده شدن ارواح در اين مكان و همچنين شنيده شدن صداي پاي شاه هنري هشتم تا به حال به دست آمده است كه همين امر باعث مي.شود تا هر روز صدها نفر بازديدكننده براي ديدن اين كاخ اسرارآميز به اين مكان بيايند. در حدود 500 سال قبل شاه هنري به همراه پنج همسرش در اين كاخ زندگي مي.كردند. مشهورترين شبح قصر متعلق به همسر پنجم پادشاه، كاترين .هاوارد است. او دختر 18 ساله اي بود كه در سال 1514 به عنوان همسر جديد پادشاه، به قصر همپتون وارد شد اما فقط يك سال از ورود او به قصر گذشته بود كه رفتار ناشايست او زبانزد خاص و عام شد. او دائم در امور كشوري دخالت كرده و با همدستي افراد طالب قدرت، نقشه قتل پادشاه را در سر داشت. همين امر باعث شد تا شاه دستور دستگيري او را صادر كند اما او از دست سربازان فرار كرده و خود را به شاه رساند تا از او طلب بخشش كند ولي شاه به او توجهي نكرد و سربازان در همان حالي كه ناله و گريه مي.كرد او را كشان كشان بردند و اعدام كردند. از آن زمان ادعا مي.شود كه هر سال درست در همان روز و در همان تالار، صداي زني مي.آيد كه با فرياد گريه مي.كند. اين تالار امروزه به نام تالار ارواح شناخته مي.شود. گفته مي.شود روح او تا به حال بسيار ديده شده است اما به خاطر اينكه دائم به اين سو و آن سو مي.دود، كسي نتوانسته است از او عكس بگيرد ولي كساني كه او را با دقت ديده اند، مي.گويند موهاي بلند و به هم ريخته اي دارد كه صورتش را پوشانده است.

شبح ديگر، مربوط مي.شود به ملكه جين سيمور كه در سال 1537 پسري به دنيا آورد و تنها يك هفته بعد از تولد فرزندش از دنيا رفت. او در حالي كه با لباسي سفيد و شمعداني در دست در كاخ پرسه مي.زده، ديده شده است.

از اشباح ديگري كه با ايجاد سر و صدا كاخ همپتون را كه روزي يكي از زيباترين قصرهاي انگلستان بود، به مكاني رعب آور تبديل كرده اند مي.توان به شبح اسقف اعظم لاوود اشاره كرد كه در كتابخانه به دست افراد ناشناس سر از بدنش جدا شده بود.


روح او طوري ديده شده است كه سرش روي زمين مي.غلتد و دائم صداي فرياد او به گوش مي.رسد. همچنين شبح سيبل پن، نديمه پسر هنري است كه در سال 1562 از دنيا رفت و در حياط قصر به خاك سپرده شد اما هيچ كس از مكان قبر او اطلاع نداشت تا اينكه در سال 1829 هنگامي.كه كليساي قصر تخريب شد قبر او نيز نمايان شد. از آن تاريخ به بعد ادعا مي.شود شبح سرگردان او هم در قصر ديده شده است. يكي از مدارك موجود كه برخي محققان تلاش مي.كنند بوسيله آن وجود اين اشباح را ثابت كنند، تصاوير ضبط شده توسط دوربين.هاي مدار بسته قصر است. اين تصاوير، شبحي را نشان مي.دهند كه در حال باز و بسته كردن درهاي قصر است. اين تصاوير توسط بسياري از شبكه.هاي تلويزيوني نيز نمايش داده شد. دكتر ريچارد ويسمن، روان شناس و عضو هيأت علمي.دانشگاه هردفورد شاير در اين رابطه مي.گويد: «ارواح واقعاً وجود دارند اما اين فيلم همچنان مورد بررسي قرار مي.گيرد تا صحت يا ساختگي بودن آن اثبات شود.»



خانه اشباح
جي آنسون يكي از نويسندگان مشهور آمريكايي است كه مي.گويد فقط داستان.هاي واقعي مي.نويسد. در سال 1977، او كتابي راجع به يك خانواده در جزيره لانگ در آمريكا نوشت كه به دلايل نامعلوم در خانه شان به قتل رسيده بودند.

موضوع از اين قرار بود كه در اواسط سال 1974 خانواده ديفئو به خانه اي ويلايي در جزيره لانگ نقل مكان كردند اما چند ماه بعد در يكي از شب.هاي سرد زمستاني در سيزدهم نوامبر وقتي رونالد و لوئيز به همراه دو پسر و دو دختر خود در خواب بودند، با گلوله.هاي يك فرد ناشناس به قتل رسيدند كه دليل اين آدمكشي هيچگاه مشخص نشد. اما اين تازه اول ماجراهاي وحشتناكي بود كه از آن به بعد در اين خانه اتفاق افتاد. با مرگ اين خانواده مدت.ها خانه خالي از سكنه بود تا بالاخره براي فروش گذاشته شد. تا اينكه خانواده لاتزس با داشتن سه فرزند، از بزرگي اين خانه خوششان آمده و آنجا را خريدند.

چيزي نگذشته بود كه اتفاقات خارق العاده اين خانه زندگي آنها را به جهنم تبديل كرد. آنها هر شب با صداهايي ترسناك و عجيب از خواب بيدار مي.شدند، درها و پنجره.هاي قفل، خود به خود باز مي.شد. گويا كسي در آشپزخانه مشغول كار بود و دائم صداي باز و بسته شدن درهاي كابينت و شير آب مي.آمد. حتي صداي صحبت چند نفر با هم يا صداي بازي بچه.ها نيز به گوش مي.رسيد. نيرويي عجيب در خانه بود كه آنها را هر شب در ساعت 3:15 دقيقه يعني ساعتي كه خانواده ديفنو به قتل رسيده بود بيدار مي.كرد.
خانواده لاتزس ديگر طاقت زندگي در اين خانه را نداشتند. كشيش كليساي سنت ماري كه در نزديكي خانه آنها بود، داستان كشته شدن خانواده ديفئو را براي آنها تعريف كرد و به آنها گفت كه روح اين خانواده هنوز در اينجا ساكن است و بهتر است شما از اين خانه برويد.

خانواده لاتزس كه تنها 28 روز در اين خانه ساكن بودند آنجا را ترك كردند. از آن روز به بعد اين خانه خالي و متروك باقي مانده است و هيچ كس جرأت نزديك شدن به آنجا را ندارد.


شهر ارواح
يكي از معروف ترين شهرهايي كه گفته مي.شود ارواح و اشباح در آن رفت و آمد دارند شهر قديمي .و متروك تامب استون است كه در غرب آمريكا و در ايالت آريزونا قرار دارد. بدون اينكه كسي بخواهد داستان شهر را تعريف كند، خيابان.ها خود بيانگر تراژدي.هاي بسياري است كه در اين شهر اتفاق افتاده است.

در 28 اكتبر 1880 فرد وايت كه به تازگي به اين شهر آمده بود و اولين كلانتر تامب استون به حساب مي.آمد، به طور اتفاقي با گلوله يك پسر كابوي به نام كارلي بيل بروسيس كشته شد. مدتي بود كه كلانتر به كارلي بيل كه عضو يك گروه خلافكار در اين شهر بود مشكوك شده بود و حتي يكي از اعضاي گروه را به خاطر خلاف.هاي متعدد دستگير كرده بود.

سرگرمي .اين گروه گذاشتن هدف و شليك به آنها بود و حتي به عبور عابران نيز هيچ توجهي نداشتند. آن روز صبح نيز آنها مشغول شليك به قوطي.هاي نوشابه بودند كه كلانتر نيز هدف يكي از اين گلوله.ها قرار گرفت و كشته شد. از آن روز به بعد بود كه افراد اين گروه روز خوش نديدند و يكي پس از ديگري با شليك يك مرد ناشناس كه كتي بلند و سياه بر تن داشت كشته مي.شدند.


نكته بسيار عجيب در مورد كشته شدن اين افراد كشته شدن آنها درست مانند كلانتر بود و اينكه ادعا مي.شد به جز آنها هيچ كس نه مرد سياهپوش را مي.ديد و نه او را مي.شناخت. اما اين تنها رخداد عجيب تامب استون نبود؛ بعد از اين ماجرا، اتفاقات بد ديگري هم براي شهر پيش آمد؛ دو آتش سوزي مهيب در دو سال پياپي يكي در اول ژوئن 1881 و يكي در مي.1882 باعث از بين رفتن قسمت عظيمي .از شهر و كشته و بي خانمان شدن صدها نفر شد.

40 مرد در يكي از سالن.هاي شهر محبوس شده و زنده زنده در آتش سوختند. از آن به بعد بود كه اين شهر به شهر ارواح مشهور شد و ديگر كسي حاضر نبود در آنجا زندگي كند. علت اصلي ترس مردم از اين شهر، شنيدن صداهاي عجيب و غريب بود. اين صداها شبيه زمزمه كردن عده اي با هم بود. مردم ادعا مي.كردند در خيابان.هاي شهر صداي گلوله به گوش مي.رسد در حالي كه كسي تيراندازي نكرده است و همچنين صداي خرد شدن چوب.هاي خانه.ها بر اثر آتش سوزي در همه جاي تامب استون شنيده مي.شود.
كساني كه به اين شهر سفر كرده اند مي.گويند ساكنان اندك شهر معتقدند كه هنگام غروب مي.توان روح تمام كساني را كه در اين شهر جان خود را از دست داده اند، ديد.
معروف ترين شبحي كه بيشتر مسافران شهر مدعي هستند كه آن را ديده اند، شبح زني است كه كودكش را بر اثر ابتلا به تب زرد از دست داده و از شدت ناراحتي خودكشي كرده است.

او با لباسي سفيد در حالي كه صداي لالايي اش در تمام شهر شنيده مي.شود ديده شده است. تا به حال 31 مورد گزارش مختلف در مورد ديده شدن يا شنيدن صداي اين ارواح به مركز تحقيقات علوم ناشناخته در آريزونا ارائه شده است. طبق اين گزارشات صداها در سكوت شب به وضوح قابل شنيدن است.


ارواح سرگردان آلكاتراز
محققاني كه در مورد ماوراء الطبيعه و خصوصاً ارواح تحقيق مي.كنند، مي.گويند كه يكي از مكان.هايي كه مي.تواند مملو از ارواح سرگردان باشد زندان آلكاتراز در سان فرانسيسكو است كه تعداد كساني كه از آنجا زنده خارج شده اند انگشت شمار است.
نيروهاي امنيتي كه از سال 1946 تا 1963 در آنجا مشغول به كار بودند و همچنين كارمندان زندان كه به همراه خانواده.هايشان در اين جزيره زندگي مي.كردند ادعا مي.كنند هر روز صداهاي عجيبي مانند ناله كردن و فريادهاي دلخراش از سراسر زندان به گوش مي.رسيد.

اين زندان به مدت 29 سال محلي براي نگهداري معروف ترين جنايتكاران دنيا از جمله ال كاپون بود. زندانيان آلكاتراز شكنجه.هاي شديدي مي.ديدند تا به كارهاي خود اعتراف كنند. آنها مجبور بودند روي سنگ.هاي سرد و چسبيده به هم، شب را به صبح برسانند و در اتاق.هاي تاريكي نگهداري مي.شدند كه حتي روزنه اي از نور نداشت. اين زندان در سال 1963 به دستور رابرت اف كندي براي هميشه تعطيل شد.

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۲:۳۶ توسط:sana موضوع:

اگر از ماجراهاي ترسناك مي ترسيد اين مطلب را نخوانيد! + عكس

نفرين و بلاهاي آسماني همواره سوژه بسياري از افسانه ها و داستان هاي كهن ملل مختلف بوده است. اما بايد بدانيد كه اشياء نفرين شده مختص افسانه ها و داستانهاي مصر باستان نيستند. در دنياي مدرن نيز بسيارند كساني كه معتقدند، مورد نفرين يك شي يا يك شخص قرار گرفته اند. نقاشي چهره انسانهاي واقعي يكي از اشيايي است كه در اين زمينه همواره مورد توجه قرار داشته است. نقاشيهايي همچون؛ تصوير پسربچه گرياني كه گويي با نگاه غمگين خود ما را در هر كجاي خانه دنبال ميكند.


آغاز نفرين
داستان «نفرين پسر گريان» در يك روز آفتابي در سال 1985 آغاز شد. در آن روز نشريه انگليسي زبان «The Sun» در صفحه 13، از نسخه روز چهارم سپتامبر خود مقاله اي با اين عنوان به چاپ رساند: «نفرين سوزان پسر گريان» در اين مقاله نوشته شده بود كه چگونه دو نفر «ران» و «ميهال» كه در «روترهام» شهري معدني در «يوركشاير جنوبي» انگليس زندگي ميكردند، تصوير نقاشي شده پسركي كه خيره به انسان نگاه ميكند و قطرات اشك از گونه هايش سرازير هستند را در آتش سوزي منزلشان مقصر ميدانند. اين آتش سوزي از يك تابه ارزان قيمت در آشپزخانه آغاز شد و به سرعت تمام خانه آنها را فرا گرفت. اما هر چند كه تمام اتاق هاي طبقه اول در آتش سوختند و سياه شدند، ولي تابلوي نقاشي پسرك گريان، سالم و دست نخورده باقي ماند و از آتش، جان سالم به در برد. وقتي تمام ديوارهاي خانه سوخته و نيم هسوخته بودند و دود از آنها بر ميخاست، تابلو همچنان به ديوار آويخته بود و به كساني كه درصدد خاموش كردن آتش بودند، مينگريست. آنچه مسلم است داستان آتش سوزي توسط يك «تابه سوزان» معمولا دو ستون از يك روزنامه را اشغال ميكنند، ولي چيزي كه توجه مردم را جلب كرد اظهارات آتش نشاني بود كه گفته بود بارها در ماموريت هاي كاري ديده است كه تمام خانه ا ي سوخته ولي نسخه هاي مختلف تابلوي پسر گريان، سالم و دست نخورده باقي مانده اند.


داستان اين نقاشي
در دهه 1990 آتشسوزي هاي «پسر گريان» به كشورهاي ديگر هم سرايت كرد و داستان هايي از آن بر سر زبانها افتاد و تحقيقات بر روي اين تابلو آغاز شد. يكي از كساني كه پژوهشي گسترده بر روي آن كرد «جورج مولاري» يك دبير بازنشسته بود كه دريافت اين نقاشي اثر نقاشي اسپانيايي به نام «فرانشات سويل» است. يك روز در سال 1969 «سويل» به دنبال سوژه اي جالب براي نقاشي در خيابانهاي مادريد، پرسه ميزد كه چشمش به پسربچه اي ولگرد افتاد. پسرك اصلا حرف نميزد و نگاهي پر از اندوه داشت. سويل تصوير او را كشيد و يك كشيش كاتوليك او را شناخت و گفت: نام پسرك «دون بونيلو» است كه بعد از اينكه شاهد مرگ والدينش در يك آتش سوزي بوده از خانه فرار كرده است.
كشيش ميگفت: تاكنون، هيچكس سرپرستي پسرك را برعهده نگرفته، زيرا همه معتقدند هر كجا او ميرود، آتشسوزي به پا مي شود. به همين خاطر مردم نام «شيطان» را بر او گذاشته اند. به هر حال نقاش به نصيحت كشيش گوش نكرد و نسخه هاي مختلفي از تصوير پسرك كشيد و فروخت. اما يك روز استوديوي او آتش گرفت و زندگي او نابود شد، او پسرك را مقصر دانست... پسرك از آنجا فرار كرد و ديگر كسي او را نديد. در سال 1976 يك اتومبيل در جاده آتش گرفت و راننده آن كاملا سوخت. راننده قابل شناسايي نبود ولي قسمتي از گواهينامه رانندگي او سالم مانده بود كه نشان ميداد نام او «دون بونيلو» 19 ساله است در واقع همان پسر كوچولوي و خياباني...
«نفرين پسر گريان» هنوز هم ادامه دارد به طوري كه يكي از همين آتشسوزي هاي مشابه در سال 2002 در يك رستوران بين جاده اي در انگليس رخ داد و همه چيز به جز تابلوي «پسرك گريان» سوخت. آيا اين نفرين واقعا وجود دارد؟ آيا اصولا نفرينها واقعي هستند يا همه آنها افسانه هايي ميباشند كه با تلقين بر روي زندگي انسانها تاثير ميگذارند؟ اگر اين طور است چگونه ممكن است چندين آتشسوزي شديد روي دهد و در همه آنها تنها يك تابلوي نقاشي آن هم با يك سوژه، آويخته بر ديوارهاي سوخته باقي بماند؟ اين هم يكي از معماهاي اين دنياست كه بسياري از كارشناسان در حال بررسي و كشف راز آن هستند.


فايل پيوست 1938

وحشت عمومي
اين گفته حقيقت داشت و بارها چنين اتفاقي افتاده بود. عجيب بود كه در آتشسوزي هاي بزرگ تصوير يك پسربچه سالم باقي ميماند و نميسوخت. اما با انتشار اين مقاله در نشريه «The Sun» اين خبر به همه مردم انگليس و ديگر كشورهاي اروپايي رسيد و باعث وحشتي عمومي شد. برخي از نشريات رقيب، The Sun را متهم به خرافه پراكني براي فروش بيشتر كردند، ولي اين حرفها تاثيري بر احساسات برانگيخته مردم نداشت.
روز 5 سپتامبر 1985 افراد بسياري ادعا كردند كه از قربانيان تابلوي پسر گريان هستند و افراد بسياري كه اين تابلو را در منزل داشتند از عواقب خطرناك اين نفرين ابراز وحشت ميكردند. «دورامان» اهل «ميچهام» ادعا كرد تنها شش ماه پس از خريد تابلوي پسر گريان، خانه اش آتش گرفت و زير و رو شد. او ميگفت تمام تابلوهاي خانه از بين رفتند به جز تابلوي پسر گريان، كه دست نخورده روي ديوار آويزان مانده بود.
«ساندرا كاسك» مدعي شد كه او، خواهر شوهرش و دوستش، هر يك تابلويي از پسر گريان را خريده بودند همگي گرفتار آتش سوزي شدند. خانواده ديگري از «ناتينگهام» ميگفتند اين تابلو باعث سوختن خانه و بيخ انمان شدن آنها شده است. «برايان پاركس» كه پس از آتشسوزي خانه به همراه همسر و فرزندانش به علت استنشاق دود، كارشان به بيمارستان كشيده شد، ميگفت: پس از مرخصي از بيمارستان به خانه برگشت و ديد تابلوي «پسر گريان» سالم سر جايش آويخته است او بلافاصله تابلو را برداشت و نابود كرد.
علاوه بر اين اتفاقات داستان هاي ديگري نيز تعريف شدند كه صحت و سقم آنها هرگز معلوم نشد. مثلا خانمي كه ميگفت از وقتي اين تابلو را خريده، شوهر و سه پسرش مرده اند. شخص ديگري مدعي شد پس از خريد نسخه اي از اين تابلو، ورشكست شده و زن ديگري كه ميگفت از وقتي اين تابلو به خانه شان آمده هميشه بيمار است.
در همان زمان، مردي ادعا كرد پس از شنيدن اخبار اين تابلو، دو نسخه آن را كه در خانه داشته، آتش زده ولي تابلوها نسوخته اند. مسئولان شهر براي خاموش كردن شايعات و از بين بردن وحشت، ماموراني را به خانه او فرستادند تا تابلوها را بسوزانند ولي در كمال حيرت با اينكه تابلوها يك ساعت درون آتش بودند حتي نيمه سوخته هم نشدند.

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۲:۲۲ توسط:sana موضوع:

يك ادعاي عجيب و خبري باورنكردني

ادعاي عجيب

بيلي ماير پيرمرد مسن و كشاورز سويسي كه در ميان يولولوژيست ها از شهرت زيادي برخوردار است، ادعا كرد كه از زمان كودكي تا بحال بيش از 250 بار با موجودات فرازميني از ستارگان پلياد (خوشه پروين) ديدار و گفتگو كرده است كه اوج اين تماس ها در دهه 70 ميلادي بوده است. در ميان تمام كساني كه ادعاي ارتباط با موجودات فرازميني را مي كنند بيلي ماير از جايگاه ويژه اي برخوردار است. زيرا وي براي صحت ادعاي خويش عكسها و فيلمهاي بسيار شفافي از بشقاب پرنده ها گرفته است كه به گفته خودش اين اجازه را موجودات فرازميني به او داده اند. عكسها و فيلم ها و نوارهايي كه حاوي صداهاي بشقاب پرنده هاست همه توسط دانشمندان زيادي مورد آزمايش قرار گرفته كه اثري از حيله و نيرنگ در آنها ديده نشده است. همچنين او فلزاتي را از طرف فرازميني ها به دانشمندان اهدا كرده است كه در كره زمين يافت نمي شوند.
خبر باور نكردني
سازمان National Geographic در تاريخ ژانويه 2002 در مجله خود صحت يكي از ادعاهاي بيلي ماير را كه حدود 30 سال پيش (دهه 70) مطرح شده بود تاييد كرد! بيلي ماير بيش از سي سال پيش ادعا كرده بود كه موجودات فرازميني به او گفته اند كه قله اورست مرتفع ترين كوه در كره زمين نيست! وي در يكي از نوشته هاي قديمي خود آورده كه موجودات فرازميني به او گفته اند كه قله چيمبورازو (Chimborazo) در اكوادور 2150 متر از قله اورست بلندتر است. براي اينكه كره زميني كاملا گرد نيست و براي همين (ارتفاع از سطح دريا) مقياس درستي براي اندازه گيري ارتفاع كوه ها نيست! National Geographic در ادامه توضيح مي دهد كه اخيراً دانشمندان متوجه شده اند چرخش زمين به دور خود باعث شده كه سطح زمين كاملا يكدست و اصطلاحا كروي نباشد. بنابراين اگر ارتفاع كوه ها را نسبت به مركز زمين بسنجيم كوه چيمبورازو 2200 متر بلندتر از اورست است! اما اگر مبناي اندازه گيري را سطح دريا اختيار كنيم در آن صورت قله اورست 2540 متر از چيمبورازو بلندتر است. پس در حقيقت نه اورست بلكه چيمبورازو (بلندترين نقطه) روي زمين است. اين نكته را بايد يادآور شد كه چگونه يك كشاورز ساده سويسي كه تحصيلات عالي نيز ندارد سالها پيش چنين ادعايي را مطرح ساخت كه اكنون دانشمندان به صحت آن پي برده اند؟!

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۲:۱۰ توسط:sana موضوع:

اگه دلت يه كوچولو ترس مي خواد بخون ( چاه شيطان )

داستان چاه شيطان

سالهاست كه ساكنين «ماناستاش ريج» از زميني سخن ميگويند كه چاهي درون آن قرار دارد ظاهرا انتها ندارد. چاهي مرموز كه هالهاي از احساس خطر و راز در اطراف آن موج ميزند. ديواره چاه تا عمق 15 فوتي آجري است ولي بقيه آن خاكي ميباشد. مردم اين منطقه نسل اندر نسل اين چاه را ميشناختند و از آن به عنوان زبالهداني استفاده ميكردند و از يخچال كهنه تا تلويزيون خراب و لاستيك پنچر را در آن ميانداختند. اما هيچ يك از كساني كه چيزي درون چاه ميانداخت صداي افتادن آن شي به كف چاه را نشنيد. همين موضوع باعث شد كه مردم نام «چاه شيطان» را بر آن نهادند و آن را چاهي بيانتها ناميدند كه مستقيم به جهنم راه دارد. بعضيها هم معتقد بودند كه چاه شيطان در حقيقت دريچه ورود و خروج فضاييهاست.
حدود سال 1993 «مل واترز» و همسرش اين زمين را خريدند و كمي بعد آن چاه را كشف كردند. آنها هم مثل مردم ديگر از آن به عنوان زبالهدان استفاده ميكردند و حتي ساكنين ديگر هم زبالهها و لاشه حيوانات خود را در آن ميانداختند. چند سال گذشت و كمكم آقاي واترز به اين فكر افتاد كه چرا چاه پر نميشود؟
در تابستان سال 1996 واترز تصميم گرفت عمق چاه را اندازهگيري كند. اوكه يك ماهيگير كار كشته بود يك قلاب ماهيگيري با نخ بسيار بلند داشت. يك روز به دهانه چاه رفت، يك وزنه به سر قلاب آويخت و آن را به داخل چاه هدايت كرد. وقتي نخ هر قرقره تمام ميشد، قرقره جديدي به انتهاي آن گره ميزد و به كار خود ادامه ميداد، اما قرقرهها تمام شد و نخ قلاب به انتهاي چاه نرسيد. به محاسبه واترز، او هجده قرقره 5000 فوتي را به هم وصل كرده بود، بنابراين او نتيجه گرفت عمق چاه بيشتر از هشتاد هزار فوت ميباشد! در آن وقت بود كه واترز متوجه شد چاه درون ملكش نه تنها عجيب بلكه دلهرهآور است.

سگهاي مرده و سكوت مرگبار

اولين چيزي كه توجه واترز را جلب كرد آن بود كه هر وقت درون چاه فرياد ميزد پژواك صدايش را نميشنيد. بعد دريافت هر وقت ميخواهد به چاه نزديك شود سگ شكارياش چنگالش را در زمين فرو ميكند تا نگذارد واترز او را به آن طرف بكشاند.
يكي از دوستان واترز ميگويد، وقتي سگ نگهبانش مرد، لاشه آن را درون چاه شيطان انداخت. اين مرد قسم ميخورد كه مدتي بعد سگ به سوي او بازگشت. همان سگ با همان شكل و قيافه و همان قلاده كه خودش يك قطعه فلز كوچك به آن وصل كرده بود. اين داستان آنچنان واترز را تحت تاثير قرار داد كه در وصيتنامه جديدش نوشت بعد از مرگ جسدش را درون چاه شيطان بيندازند. طولي نكشيد كه واترز و چاه درون ملكش به شهرت كشوري رسيدند و گروههاي مختلف ماوراءالطبيعه به بررسي آن پرداختند ولي هيچ يك نتوانستند دريابند چاه شيطان واقعا چيست و عمق آن چه قدر است و آيا طبق عقيده مردم محل، اين چاه بيانتهاست؟ نكتهاي كه آنها هم مثل مردم آن را درك كردند آن بود كه در محدوده چاه همه احساسي مرموز از ترس و دلهره را داشتند.
احساسي كه دليلي براي آن پيدا نشد. قدم بعدي ورود سربازان ارتش آمريكا به ملك واترز بود. آنها آنقدر با دقت در حال بررسي منطقه بودند كه حتي به واترز اجازه ورود به ملك شخصياش را ندادند. از همان زمان ديگر نامي از واترز در رسانهها برده نشد ولي در روز 28 ژوئن سال 2011 نامهاي از واترز به صورت آن لاين منتشر گرديد كه تاكيد ميكرد تمام حرفهايش در مورد چاه شيطان و اتفاقات آن عين حقيقت بوده است، ولي دولت آمريكا دوست نداشت حرفي از آن زده شود.

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۵ شهريور ۱۳۹۴ساعت: ۰۵:۴۱:۵۸ توسط:sana موضوع:

چت باکس


صفحات وبلاگ

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ][ ۲۰۹ ][ ۲۱۰ ][ ۲۱۱ ][ ۲۱۲ ][ ۲۱۳ ][ ۲۱۴ ][ ۲۱۵ ][ ۲۱۶ ][ ۲۱۷ ][ ۲۱۸ ][ ۲۱۹ ][ ۲۲۰ ][ ۲۲۱ ][ ۲۲۲ ][ ۲۲۳ ][ ۲۲۴ ][ ۲۲۵ ][ ۲۲۶ ][ ۲۲۷ ][ ۲۲۸ ][ ۲۲۹ ][ ۲۳۰ ][ ۲۳۱ ][ ۲۳۲ ][ ۲۳۳ ][ ۲۳۴ ][ ۲۳۵ ][ ۲۳۶ ][ ۲۳۷ ][ ۲۳۸ ][ ۲۳۹ ][ ۲۴۰ ][ ۲۴۱ ][ ۲۴۲ ][ ۲۴۳ ][ ۲۴۴ ][ ۲۴۵ ][ ۲۴۶ ][ ۲۴۷ ][ ۲۴۸ ][ ۲۴۹ ][ ۲۵۰ ][ ۲۵۱ ][ ۲۵۲ ][ ۲۵۳ ][ ۲۵۴ ][ ۲۵۵ ][ ۲۵۶ ][ ۲۵۷ ][ ۲۵۸ ][ ۲۵۹ ][ ۲۶۰ ][ ۲۶۱ ][ ۲۶۲ ][ ۲۶۳ ][ ۲۶۴ ][ ۲۶۵ ][ ۲۶۶ ][ ۲۶۷ ][ ۲۶۸ ][ ۲۶۹ ][ ۲۷۰ ][ ۲۷۱ ][ ۲۷۲ ][ ۲۷۳ ][ ۲۷۴ ][ ۲۷۵ ][ ۲۷۶ ][ ۲۷۷ ][ ۲۷۸ ][ ۲۷۹ ][ ۲۸۰ ][ ۲۸۱ ][ ۲۸۲ ][ ۲۸۳ ][ ۲۸۴ ][ ۲۸۵ ][ ۲۸۶ ][ ۲۸۷ ][ ۲۸۸ ][ ۲۸۹ ][ ۲۹۰ ][ ۲۹۱ ][ ۲۹۲ ][ ۲۹۳ ][ ۲۹۴ ][ ۲۹۵ ][ ۲۹۶ ][ ۲۹۷ ][ ۲۹۸ ][ ۲۹۹ ][ ۳۰۰ ][ ۳۰۱ ][ ۳۰۲ ][ ۳۰۳ ][ ۳۰۴ ][ ۳۰۵ ][ ۳۰۶ ][ ۳۰۷ ][ ۳۰۸ ][ ۳۰۹ ][ ۳۱۰ ][ ۳۱۱ ][ ۳۱۲ ][ ۳۱۳ ][ ۳۱۴ ][ ۳۱۵ ][ ۳۱۶ ][ ۳۱۷ ][ ۳۱۸ ][ ۳۱۹ ][ ۳۲۰ ][ ۳۲۱ ][ ۳۲۲ ][ ۳۲۳ ][ ۳۲۴ ][ ۳۲۵ ][ ۳۲۶ ][ ۳۲۷ ][ ۳۲۸ ][ ۳۲۹ ][ ۳۳۰ ][ ۳۳۱ ][ ۳۳۲ ][ ۳۳۳ ][ ۳۳۴ ][ ۳۳۵ ][ ۳۳۶ ][ ۳۳۷ ][ ۳۳۸ ][ ۳۳۹ ][ ۳۴۰ ][ ۳۴۱ ][ ۳۴۲ ][ ۳۴۳ ][ ۳۴۴ ][ ۳۴۵ ][ ۳۴۶ ][ ۳۴۷ ][ ۳۴۸ ][ ۳۴۹ ][ ۳۵۰ ][ ۳۵۱ ][ ۳۵۲ ][ ۳۵۳ ][ ۳۵۴ ][ ۳۵۵ ][ ۳۵۶ ][ ۳۵۷ ][ ۳۵۸ ][ ۳۵۹ ][ ۳۶۰ ][ ۳۶۱ ][ ۳۶۲ ][ ۳۶۳ ][ ۳۶۴ ][ ۳۶۵ ][ ۳۶۶ ][ ۳۶۷ ][ ۳۶۸ ][ ۳۶۹ ][ ۳۷۰ ][ ۳۷۱ ][ ۳۷۲ ][ ۳۷۳ ][ ۳۷۴ ][ ۳۷۵ ][ ۳۷۶ ][ ۳۷۷ ][ ۳۷۸ ][ ۳۷۹ ][ ۳۸۰ ][ ۳۸۱ ][ ۳۸۲ ][ ۳۸۳ ][ ۳۸۴ ][ ۳۸۵ ][ ۳۸۶ ][ ۳۸۷ ][ ۳۸۸ ][ ۳۸۹ ][ ۳۹۰ ][ ۳۹۱ ][ ۳۹۲ ][ ۳۹۳ ][ ۳۹۴ ][ ۳۹۵ ][ ۳۹۶ ][ ۳۹۷ ][ ۳۹۸ ][ ۳۹۹ ][ ۴۰۰ ][ ۴۰۱ ][ ۴۰۲ ][ ۴۰۳ ][ ۴۰۴ ][ ۴۰۵ ][ ۴۰۶ ][ ۴۰۷ ][ ۴۰۸ ][ ۴۰۹ ][ ۴۱۰ ][ ۴۱۱ ][ ۴۱۲ ][ ۴۱۳ ][ ۴۱۴ ][ ۴۱۵ ][ ۴۱۶ ][ ۴۱۷ ][ ۴۱۸ ][ ۴۱۹ ][ ۴۲۰ ][ ۴۲۱ ][ ۴۲۲ ][ ۴۲۳ ][ ۴۲۴ ][ ۴۲۵ ][ ۴۲۶ ][ ۴۲۷ ][ ۴۲۸ ][ ۴۲۹ ][ ۴۳۰ ][ ۴۳۱ ][ ۴۳۲ ][ ۴۳۳ ][ ۴۳۴ ][ ۴۳۵ ][ ۴۳۶ ][ ۴۳۷ ][ ۴۳۸ ][ ۴۳۹ ][ ۴۴۰ ][ ۴۴۱ ][ ۴۴۲ ][ ۴۴۳ ][ ۴۴۴ ][ ۴۴۵ ][ ۴۴۶ ][ ۴۴۷ ][ ۴۴۸ ][ ۴۴۹ ][ ۴۵۰ ][ ۴۵۱ ][ ۴۵۲ ][ ۴۵۳ ][ ۴۵۴ ][ ۴۵۵ ][ ۴۵۶ ][ ۴۵۷ ][ ۴۵۸ ][ ۴۵۹ ][ ۴۶۰ ][ ۴۶۱ ][ ۴۶۲ ][ ۴۶۳ ][ ۴۶۴ ][ ۴۶۵ ][ ۴۶۶ ][ ۴۶۷ ][ ۴۶۸ ][ ۴۶۹ ][ ۴۷۰ ][ ۴۷۱ ][ ۴۷۲ ][ ۴۷۳ ][ ۴۷۴ ][ ۴۷۵ ][ ۴۷۶ ][ ۴۷۷ ][ ۴۷۸ ][ ۴۷۹ ][ ۴۸۰ ][ ۴۸۱ ][ ۴۸۲ ][ ۴۸۳ ][ ۴۸۴ ][ ۴۸۵ ][ ۴۸۶ ][ ۴۸۷ ][ ۴۸۸ ][ ۴۸۹ ][ ۴۹۰ ][ ۴۹۱ ][ ۴۹۲ ][ ۴۹۳ ][ ۴۹۴ ][ ۴۹۵ ][ ۴۹۶ ][ ۴۹۷ ][ ۴۹۸ ][ ۴۹۹ ][ ۵۰۰ ][ ۵۰۱ ][ ۵۰۲ ][ ۵۰۳ ][ ۵۰۴ ][ ۵۰۵ ][ ۵۰۶ ][ ۵۰۷ ][ ۵۰۸ ][ ۵۰۹ ][ ۵۱۰ ][ ۵۱۱ ][ ۵۱۲ ][ ۵۱۳ ][ ۵۱۴ ][ ۵۱۵ ][ ۵۱۶ ][ ۵۱۷ ][ ۵۱۸ ][ ۵۱۹ ][ ۵۲۰ ][ ۵۲۱ ][ ۵۲۲ ][ ۵۲۳ ][ ۵۲۴ ][ ۵۲۵ ][ ۵۲۶ ][ ۵۲۷ ][ ۵۲۸ ][ ۵۲۹ ][ ۵۳۰ ][ ۵۳۱ ][ ۵۳۲ ][ ۵۳۳ ][ ۵۳۴ ][ ۵۳۵ ][ ۵۳۶ ][ ۵۳۷ ][ ۵۳۸ ][ ۵۳۹ ][ ۵۴۰ ][ ۵۴۱ ][ ۵۴۲ ][ ۵۴۳ ][ ۵۴۴ ][ ۵۴۵ ][ ۵۴۶ ][ ۵۴۷ ][ ۵۴۸ ][ ۵۴۹ ][ ۵۵۰ ][ ۵۵۱ ][ ۵۵۲ ][ ۵۵۳ ][ ۵۵۴ ][ ۵۵۵ ][ ۵۵۶ ][ ۵۵۷ ][ ۵۵۸ ][ ۵۵۹ ][ ۵۶۰ ][ ۵۶۱ ][ ۵۶۲ ][ ۵۶۳ ][ ۵۶۴ ][ ۵۶۵ ][ ۵۶۶ ][ ۵۶۷ ][ ۵۶۸ ][ ۵۶۹ ][ ۵۷۰ ][ ۵۷۱ ][ ۵۷۲ ][ ۵۷۳ ][ ۵۷۴ ][ ۵۷۵ ][ ۵۷۶ ][ ۵۷۷ ][ ۵۷۸ ][ ۵۷۹ ][ ۵۸۰ ][ ۵۸۱ ][ ۵۸۲ ][ ۵۸۳ ][ ۵۸۴ ][ ۵۸۵ ][ ۵۸۶ ][ ۵۸۷ ][ ۵۸۸ ][ ۵۸۹ ][ ۵۹۰ ][ ۵۹۱ ][ ۵۹۲ ][ ۵۹۳ ][ ۵۹۴ ][ ۵۹۵ ][ ۵۹۶ ][ ۵۹۷ ][ ۵۹۸ ][ ۵۹۹ ][ ۶۰۰ ][ ۶۰۱ ][ ۶۰۲ ][ ۶۰۳ ][ ۶۰۴ ][ ۶۰۵ ][ ۶۰۶ ][ ۶۰۷ ][ ۶۰۸ ][ ۶۰۹ ][ ۶۱۰ ][ ۶۱۱ ][ ۶۱۲ ][ ۶۱۳ ][ ۶۱۴ ][ ۶۱۵ ][ ۶۱۶ ][ ۶۱۷ ][ ۶۱۸ ][ ۶۱۹ ][ ۶۲۰ ][ ۶۲۱ ][ ۶۲۲ ][ ۶۲۳ ][ ۶۲۴ ][ ۶۲۵ ][ ۶۲۶ ][ ۶۲۷ ][ ۶۲۸ ][ ۶۲۹ ][ ۶۳۰ ][ ۶۳۱ ][ ۶۳۲ ][ ۶۳۳ ][ ۶۳۴ ][ ۶۳۵ ][ ۶۳۶ ][ ۶۳۷ ][ ۶۳۸ ][ ۶۳۹ ][ ۶۴۰ ][ ۶۴۱ ][ ۶۴۲ ][ ۶۴۳ ][ ۶۴۴ ][ ۶۴۵ ][ ۶۴۶ ][ ۶۴۷ ][ ۶۴۸ ][ ۶۴۹ ][ ۶۵۰ ][ ۶۵۱ ][ ۶۵۲ ][ ۶۵۳ ][ ۶۵۴ ][ ۶۵۵ ][ ۶۵۶ ][ ۶۵۷ ][ ۶۵۸ ][ ۶۵۹ ][ ۶۶۰ ][ ۶۶۱ ][ ۶۶۲ ][ ۶۶۳ ][ ۶۶۴ ][ ۶۶۵ ][ ۶۶۶ ][ ۶۶۷ ][ ۶۶۸ ][ ۶۶۹ ][ ۶۷۰ ][ ۶۷۱ ][ ۶۷۲ ][ ۶۷۳ ][ ۶۷۴ ][ ۶۷۵ ][ ۶۷۶ ][ ۶۷۷ ][ ۶۷۸ ][ ۶۷۹ ][ ۶۸۰ ][ ۶۸۱ ][ ۶۸۲ ][ ۶۸۳ ][ ۶۸۴ ][ ۶۸۵ ][ ۶۸۶ ][ ۶۸۷ ][ ۶۸۸ ][ ۶۸۹ ][ ۶۹۰ ][ ۶۹۱ ][ ۶۹۲ ][ ۶۹۳ ][ ۶۹۴ ][ ۶۹۵ ][ ۶۹۶ ][ ۶۹۷ ][ ۶۹۸ ][ ۶۹۹ ][ ۷۰۰ ][ ۷۰۱ ][ ۷۰۲ ][ ۷۰۳ ][ ۷۰۴ ][ ۷۰۵ ][ ۷۰۶ ][ ۷۰۷ ][ ۷۰۸ ][ ۷۰۹ ][ ۷۱۰ ][ ۷۱۱ ][ ۷۱۲ ][ ۷۱۳ ][ ۷۱۴ ][ ۷۱۵ ][ ۷۱۶ ][ ۷۱۷ ][ ۷۱۸ ][ ۷۱۹ ][ ۷۲۰ ][ ۷۲۱ ]

RSS

POWERED BY
sitearia.ir

اینستاگرامی ها

  دستگاه برش لیزر  /  تور نجف /  دوربین مداربسته بیسیمسئو کار حرفه ای  / تشک بادی /  رزرو هتل /  هتل اسپیناس پالاس / ثبت آگهی رایگان / دستگاه برش لیزر / خدمات نظافتی در مشهد / باربری / بسته بندی لوازم منزل / دانلود بازی اندروید / دانلود نرم افزار اندروید /انجام پروژه متلبچت رومطراح و بهینه ساز سئو سایت سیروتا